با سلام.حتما یه زمزمه هایی راجع به یه چیزایی شنیدین.این یه دفعه میتونین جدی بگیرین!!!
و حالا داستان!به اونجا رسیدیم که فری برای رفتن به ژاپن سوار هواپیما شد… اینم ادامه ی داستان پس از وقفه ای طولانی…
پیرمرد داشت میخوابید که مهماندار اومد و ادا و اصولش رو شروع کرد.
فری:حاج آقا پاشو اینا رو باید یاد بگیری!
حاج آقا:استغفرا… این دیگه چه وضعشه.اون دفعه هم که میخواستیم بریم کربلا یه خانومه اومد و از این کارای قبیح کرد.
فری:حاج آقا داره آموزش میده
حاج آقا:یعنی چی آموزش میده؟؟؟خودش کمه به بقیه هم آموزش میده؟
فری:حاج آقا بی خیال.بخواب.کمربندتو قبل خواب ببند!(اول ایمنی بعد داستان) …
هواپیما راه میافته و از زمین بلند میشه.
-ها … خوش وگذره؟
-کیه؟ -اگر وفهمیدی!!؟؟سنگم دیگه!!!
-کوشی؟
-توی کیف حاج آقا بیدم.حاج آقا منه از میرزا قاسم خریده بید وبره جاپون آبم کنه.
-میخوای نجاتت بدم؟
-نه لازم نبید.من خودم نجات پیدا خواهم کرده بید.
-چـــــــــی میــــــــگـــــــــی!!!
-همین که وگفتم. …
موقع ناهار شد و همه گشـــــــــــــــــنه،منتظر ناهار بودن.میزاشون رو باز کردن و مهماندار بشقاب واسشون آورد!!!
-عجب…از کی تا حالا تو هواپیما با بشقاب چینی غذا میدن؟؟؟ یه خانومه که چادر گل گلیش رو دور کمرش بسته بود ظاهر شد و یه قابلمه بزرررررررررگ دستش بود.یه آقاهه هم پشتش بود که انگار شوهرش بود و اونم یه قابلمه کوچیکتر دستش بود.دونه دونه تو بشقاب هر کی برنج و خورشت قیمه میریختن و میرفتن.
غذا خوردن مهمونا که تموم شد صف طویلی جلوی WC شکل گرفته بود که تا پشت کابین خلبان ادامه داشت.هر کس هم از دسشویی بیرون میومد دعوتش میکردن به کابین انتهایی واسه چای. فری هم توی صف وایساد و کم کم جلو رفت.
-خدا رو شکر بالاخره به دسشویی رسیدم،کم مونده بود…
فری بعدش به سمت چای روانه شد و پس از اینکه وارد کابین آخر شد با تعجب دید که هیشـــکی اونجا نیست…ییهو ۲نفر گنده از پشت گرفتنش و جلوی دهنش رو گرفتن و به سمت انتهای هواپیما بردنش… فری واقعا ترسیده بود و نمیدونست قراره چی به سرش بیاد که ییهو دید که درب پایین هواپیما بازه و فهمید که دیگه آخر کاره …
توی دلش میگفت : ای سنگ لعنتی حتما توش ضبط صوت بوده و من نمیدونستم.چقدر من ساده و احمقم.اینا با مامان بابای من خصومت شخصی داشتن،منم دارن میکشن!!!
و دیگر فری لحظات پایانی عمرش را سپری میکرد … همینطور که فری حاج و واج مونده بود یه کوله پشتی انداختن پشتش و بهش گفتن:
-هر موقع احساس خطر کردی این نخ رو بکش!!!یاح یاح یاح یاح!!!
و فری رو پرت کردن پایین.داشت از ترس سکته میکرد و مونده بود چیکار کنه.بعد یاد نخ افتاد…نخ رو هر چی میکشید هیچی نمیشد.ارتفاع کم و کمتر میشد که ییهو یه صدای دینگ اومد و بالاخره چترش باز شد.تازه فهمید که چتره خودش بعد از یه مدت زمان باز میشده…آروم آروم اومد پایین و افتاد وسط دریا…به زور خودشو روی آب نگه داشته بود و یه نگاه که به اطراف کرد دید کلی قایق دور و نزدیک هستن و دارن بقیه مسافرا رو از آب میگیرن.
فری کلی داد و بیداد کرد و یه قایق بهش نزدیک شد.دستش رو گرفتن و سوار قایقش کردن.
-خدا خیرتون بده.یه عده از خدا بی خبر یه شوخی بی مزه با مسافرا کردن و همه رو ریختن تو آب.خوب شد شماها اینجا ماهی گیری میکردین وگرنه اونایی که شنا بلد نبودن تلف میشدن.
-آخـــــــــی.سردت که نیست؟میخوای لباسمو بدم تنت کنی؟
-خدا خیرت بده جوونمرد.دستت درد نکنه،دارم یخ میکنم.ممنون میشم.
-ببندین این دهنشو،زیادی حرف میزنه.
-نه جون مادرت من نفس… …. …. .
-آهان.این شد.ببین جوجه!اینجا واسه تو و امثال تو آخر دنیاس.هیشـــــــکی نیست که به دادت برسه.وسایل ارتباطی مرتباطی هم بدردت نمیخوره.هر چند اگه داشته باشی هم الان سالم نمونده.خالیش کنید…
همه لباسای فری رو خالی کردن و دست و پاشو بستن و درازکش گذاشتنش گوشه ی قایق.ییهو دید که اون پیرمرده هم سوار قایق شد.
-(تو دل فری:ای پیرمرد ناجنس!اگه میدونستم اون سنگ قلابی کار خودته،عمرا … عمرا چی آخه؟؟؟ بالاخره که منو مینداختن تو آب!!!)
یهو دید که پیرمرد هم همون بلاها رو سرش آوردن و انداختنش کنار فری… در حالی که دهن هر دوشون بسته بود فری شروع کرد به صحبت…
-ولام حاو آوا (سلام حاج آقا)
-ونام؟ (زنام؟)
-ونام نه،ولام (زنم نه،سلام)
-ووام؟ (لبام؟)
-ویویا واو آوا (بی خیال حاج آقا)
-ها؟؟؟
فری روش رو برگردون و بی خیال این یارو شد.تو دلش از خودش بدش اومد که به پیرمرد تهمت زده.ولی ماجرای واقعی چی بود؟؟؟
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 7.3/10 (3 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -1 (from 3 votes)
خوراک دیدگاه ها
نشانی بازتاب
بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۰ ق.ظ
ادامه ! ادامه !
Reply