آبان
۰۷

Call of Duty – HSE at War

این بازی آخرین ورژن بازی Call of Duty میباشد و دارای گرافیکی خیره کننده است.
در سال ۱۳۹۰ گروهی از دانشجویان مهندسی صنایع دانشکده HSE طی یک کودتای از پیش حساب شده به دانشکده حمله میکنند.انگیزه ی این دانشجویان گرفتن مدرک از دانشگاه فنی شهید بهشتی است.

دنباله ی “Call of Duty – HSE at War”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 10.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: +3 (from 3 votes)




مهر
۲۴

ازدواج به سبک امروزی

منبعو اول میگم که نگین من نوشتم،من فقط گذاشتم و جنبه طنزشو در نظر گرفتم:

منبع:rangarangbazar.mihanblog.com

اون دوستانی که دختر هستند فرض کنند با داشتن تمامی شرایط یعنی خوشگل بودن، تحصیل کرده بودن و داشتن بابای پولدار ، توی این وانفسای بی شوهری موفق می شن پسر محبوبشون را با انجام عملیات مختلف (که خود خانوما بهتر در جریان چند و چون کار هستند!) به دام بندازند و بکشونند به مجلس خواستگاری.


اون دوستانی هم که پسر هستند فرض کنند با داشتن تمامی شرایط یعنی کار خوب، خونه ،ماشین ، کارت پایان خدمت ، یک قلب عاشق و بعد از شنیدن جملاتی نظیر: نخیر پسر جان تو هنوز خیلی بچه ای ، ببین بایرام جان اگر یه بار دیگه اسم این دختره رو بیاری شیرمو حلالت نمی کنم ببم جان! ، پسرم مادرت راست میگه و …


موفق میشید مامان و باباتون رو به خواستگاری دختر مورد علاقه تون بکشونید.




در این جا سعی داریم به مرور اتفاقات و گفته هایی بپردازیم که در طی دوران خواستگاری و نامزدی و عقد الی آخر بین طرفین رد و بدل میگردد:






یک ساعت پس از خواستگاری




در خانه دختر:




مادر دختر از اینکه برای دخترش یه خواستگار دهن پر کن و شاخ اومده به شدت خوشحاله و توی پست خودش نمیگنجه و منتظره فردا زنگ بزنه به مهسا و مینا و ژینا تا حسابی بهشون فخر بفروشه . به دخترش هم این جملات رو میگه:« وای دخترم خیلی خوشحالم که بالاخره یه مرد خوب گیرت اومد.الهی خوشبخت بشی!» و در ادامه میگه : « فردا باید زنگ بزنم به خاله مینا و خاله مهسا تا بهشون بگم برن لباس بخرند! »


دختر خانواده: «نه مامان هنوز که هیچی معلوم نیست!»


پدر خانواده که تا الان کلی داشت ذوق میکرد و یه لبخند حاکی از پیروزی گوشه لبش نقش بسته بوده با شنیدن این حرف دختر خانوم خنده روی لباش خشک میشه و می خواد که دخترشو بلا نسبت مثل یه کاغذ تیکه و پاره کنه .ولی به سرعت به خودش مسلط میشه و میگه: « بله خانوم.جیران درست میگه.باید اول تحقیق کنیم در باره این خانواده .تو هم نمی خواد بری همه شهر رو پر کنی که چی شده.بذار یه کم بگذره »






در خانه پسر:




مادر پسر در حالیکه توی دلش خیلی خوشحاله و کلی به خاطر بر و روی عروسش ذوق کرده ولی سعی میکنه قیافه سردی به خودش بگیره و به پسرش میگه:« این دختره چی داشت آخه؟ دختر خاله ت ، سایه خیلی بهتر بود » و در ادامه توی دل خودش میگه :مرده شور این خواهرمو ببره با اون دختر فیس و افاده ایش!


شاه داماد قصه ما که خبر نداره در دل مادرش چی می گذره ، وقتی این حرف مادرش رو می شنوه در حالیکه به شدت عصبانی شده تمام عقده هایی که توی این مدت از دختر خاله اش یعنی سایه خانوم رو در دلش انباشته کرده یک دفعه بیرون میریزه و میگه:« آخه اون دختر افاده ای با اون دماغ عملی مزخرفش به درد زندگی مشترک نمی خوره و تازه آمارشو دارم و می دونم با چند تا پسر دوسته و چی کارا میکنه و …» خلاصه یه سری از این حرف ها و دروغها که خود پسره هم نمیدونه از کجاش در میاره.


بابای خانواده هم که تا حالا نظاره گر بوده یک دفعه میاد وسط حرفشون و میگه: « خانم چیزی واسه خوردن نداریم؟!»








در دوران نامزدی:




در خانه دختر:




مادر دختر :« ببین دخترم تو متولد هزار و سیصد و شصت و دو هستی.که اگر در دو ضرب کنیم و به علاوه عدد جهارده بکنیم میشه ده هزار تا سکه! که چون من مامانتم و ۴۶ سالمه باید ده هزار رو به علاوه ۱۴۶۰ بکنیم که میشه پونزده هزار تا و روندش که بکنیم سر راست میشه بیست هزار سکه ناقابل!یه وقت کوتاه نیای مامان ها! میگیم بیست هزار تا که به هیجده هزار تا راضی بشن!»


دختر در حالیکه به شدت نگران پریدن خواستگار ها و پشیمون شدنشونه میگه:« نه مامان.من اصلاً مهریه نمی خوام»


مادر دختر که از شنیدن این حرف نزدیک است منفجر شود در حالیکه به ۱۴۰۰۰ سکه مهریه دختر مینا و ۱۵۰۰۰ سکه دختر مهسا فکر میکنه می گوید « نخیر! من یه دختر که بیشتر ندارم که.یعنی من به عنوان یه مادر که تمام جوونیمو پای دخترم ریختم حق ندارم خوشبختی دخترمو ببینم ؟»


پدر خانواده هم در چنین مواقعی سعی می کنه اون دور و ور آفتابی نشه!




در خانه پسر




مادر پسر : « ببین پسرم تو جوونی ،خامی ،تجربه نداری.اگه گفتن صد تا سکه مهریه باشه یه وقت نگی باشه ها! داداش بزرگترت همش ۵ سکه واسه زنش مهریه زد تو هم ۵ سکه میزنی!»


پسر در حالیکه می خواد هم مامانشو ناراحت نکنه هم توجیحش کنه میگه:« آخه مامان جون داداش کمبوجیه دوازده سال پیش عروسی کرد.الان تورمه، گرونیه ، تازه یارانه ها رو هم دارند حذف میکنند .اگه بگیم ۵ تا سکه مهر میدیم که جا میزنند و دخترشون رو بمون نمی دند! بابا تو یه چیزی بهش بگو»


مادر پسر :« ای بابا تو چقدر ساده ای بایرام! الان پسر خوب و درست و حسابی پیدا نمیشه.از خداشون هم باشه که دخترشون رو بدند به پسر من.همون ۵ تا سکه!»


پدر خانواده هم در چنین مواردی با گفتن جمله« مامانت راست میگه پسرم » سعی میکنه غائله رو ختم به خیر کنه.




پس از این جدال و کشمکشی سخت بین دو خانواده آغاز میشه و عروس و داماد که شخصیت های اصلی داستان هستند مثل هویج و سیب زمینی تنها شاهد بکش بکش و جنگ خونین پدر و مادر هاشون هستند! در نهایت دو تیم بر سر تاریخ تولد عروس خانوم به عنوان تعداد سکه های مهریه به توافق میرسند!












مراسم عقد




خانه دختر




بر اساس توافقی که بین خانواده ها گرفته می شه برگزاری مراسم عقد به عهده خانواده عروس و برگزار مراسم عروسی به عهده خانواده داماد می باشد.


مادر دختر که عقد دختر مینا و دختر مهسا یادشه تمام تلاششو میکنه تا عقد دخترش تک باشه و حسابی پوز مهسا و مینا رو بزنه.


مادر دختر:« دخترم امروز هر کاری داری عقب بنداز چون قراره بریم پیش مادام ژودا تا یه لباس خوشگل واسه عقدت بدوزه»


دختر میدونه چندرغاز حقوق کارمندی باباش نمیتونه از پس خرید یه لباس ۳ میلیون تومنی مادام ژودا بربیاد ولی از طرفی هم خودش بدش نمیاد جلوی شبنم و تبسم (دوستای دوران دانشگاهش) حسابی پز مراسم عقدش رو بده و چشاشون کور بشه برای همین با لحنی که مامانش پشیمون نشه میگه: « وای مامان چرا آخه اینقدر خودتو تو زحمت میندازی و خرج میکنی.من لباس عقد خودتو که مامان بزرگ واست دوخت رو هم میتونستم بپوشم.» و بعدش یورتمه کنان میره به سمت مامانش و بوسش میکنه و میگه:«تو بهترین مامان دنیایی!»


فقط یه نفر این وسط دهنش صاف میشه و جرئت اعتراض هم نداره و اون هم قاسم آقا پدر بدبخت عروسه!




خانه پسر




اوضاع عادیه و خانواده داماد همه سرشون به کار خودشون گرمه و مشغول خریدن لباس مراسم هستند.








مراسم عروسی




پدر داماد که در مرحله قبل فشار وارد آمده بر پدر عروس رو مشاهده کرد در این قسمت ابتدا دو هفته قبل از عروسی خانواده عروس دعوت می کنه خونشون و میگه: « به سلامتی و میمنت هدف ما رسیدن این دو تا جوون به هم بود که محقق شد. خود این دو تا هم الان بیشتر به فکر این هستند که هر چی زودتر برن سر خونه و زندگیشون.منم فکر کنم نیازی نباشه الکی بریز و بپاش بکنیم و یه عروسی آنچنانی بگیریم که ۴ روز بعدش هم همه مهمونا فراموش میکنند.یه مراسم ساده میگیریم و فامیل های نزدیک رو دعوت میکنیم و اینشالله پولی رو که می خوایم خرج عروسی کنیم توی زندگی به این دو تا جوون کمک می کنیم .نظر شما چیه قاسم خان؟»


پدر عروس هم که همه جوره خلع سلاح شده میگه:«بله خوب منم باهاتون موافقم»و زیر چشمی مادر عروس رو نگاه میکنه که سوزن که هیچی ، میخ هم بزنی خونش در نمیاد!




خلاصه در نهایت هم مراسم عروسی برگزار میشه و عروس و دامادی که در هیچ کدوم از مراحل قبل از ازدواج تصمیم گیرنده نبودند به میمنت و خوشی میرن سر خونه و زندگیشون


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


بیست و پنج سال بعد:




ــــ بابا بایرام .مامان جیران من زن میخوام!


ــــ چی؟غلط کردی .تو هنوز بچه ای.تازه زنتم خودم انتخاب میکنم.من از وقتی کوچیک بودی با آبجی شهینم سر تو و شیلا قرار مدار گذاشتیم!


ــــ مامانت راست میگه پسرم

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 2.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




مهر
۲۳

ای گل ناز و کوچک،تولدت مبارک…

سلام سلام ۱۰۰تا سلام.دای دای دیدای دای.خان دایی جان خان دایی جان.دای دای دیدای دای.

ثابتی جون منه،خوشگل و مو مشکیه،صبح به موهاش ژل میزنه،لباسش زرشکیه.

از دوستانی که نیناش ناش بلدن دعوت میشه جهت گرم کردن مجلس لهو و لعب.

محسن جان تولدت مبارک.ایشالا ۱۱۹ سال دیگه زنده باشی،بری سر کار،ازدواج کنی،بچه دار شی،بچه هات برن سر کار،ازدواج کنن،بچه دار شن،نوه هات برن سر کار،ازدواج کنن،بچه دار شن،… و همچنان تو زنده باشی.(نامرد رمز زدی؟؟؟رمزش چیه؟؟؟)

ثابتی جون…بله…ثابتی جون…بله…شوشوم میشی؟…نه خیر…چرا نمیشی؟…نمیخوام…چرا نمیخوای؟…نمیگم…

حالا حراست … حراست … بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــب…

بسه دیگه.اینم کیکت.خودمون تو خونه خوردیم.جات خالی!!!

در ضمن شرمنده که یه مقدار دیر شد.

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 7.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




مهر
۲۳

فری شاطر و سنگ جادو۱

روزی روزگاری توی جنوب تهران ، یه پسر زندگی می کرد به نام فریدون.پدر و مادر فریدون وقتی او ۳ساله بود،برای انجام یک ماموریت اداری به خارج از کشور سفر کردند.ولی پس از چند روز خبر رسید هواپیمای اونا به طرز عجیبی ناپدید شده. فریدون از بچگی همراه مادربزرگش زندگی می کرد.مادربزرگ فریدون پولی نداشت که خرج درس و مدرسه ی فریدون رو بده و این دایی فریدون بود که خرج مادربزرگ و فریدون رو میداد.وقتی فریدون ۱۶سالش شد،به علت شرارت زیاد از مدرسه بیرونش انداختن و فریدون ترک تحصیل کرد.اما غرور فریدون اجازه نمیداد که سربار دایی و مادریزرگش باشه.برای همین فریدون تصمیم گرفت بره سر کار.برای همین توی نونوایی سنگکی محلشون شروع به کار کرد.فریدون تا ۱۸ سالگی توی نونوایی کار کرد ولی وقتی ۱۸سالش شد مجبور شد بره سربازی . بعد از اینکه فریدون از سربازی برگشت ، ۲۰ سالش شده بود و باز رفت توی نونوایی مشغول کار شد . بعد از چند ماه صاحب کار فریدون که پیر شده بود ، مغازه رو سپرد دست فریدون . فریدون زندگی سختی داشت.اول که پدر و مادرش رو از دست داد،بعد از مدرسه اخراج شد و ترک تحصیل کرد، همیشه هم توی فقر زندگی کرده بود و کار سختی هم داشت.

زندگی فریدون روال عادی خودش رو طی میکرد تا اینکه یه روز …

یه روز صبح فری تصمیم گرفت بره توی تنور و تنور رو تمیز کنه.همیشه اوستای فری این کار رو میکرد ‏ولی این دفعه فری این کارو میخواست بکنه.وقتی به گوشه ی تنور رسید،چیز عجیبی زیر سنگا روی دیوار ‏دید.سنگارو با دستش تند تند کنار زد تا اینکه دید یه سنگ بزرگ فیروزه توی تنور بوده.از تنور بیرون اومد و ‏اون رو یه گوشه گذاشت و تمیزش کرد.به این فکر بود که با فروش این سنگ میتونه یه مقدار پول بدست بیاره ‏که یهو …‏

‏-هااااااااااااااا…ای فری…گوش وگیر ببین چی وگوم…‏

‏-کیه؟؟؟

‏-هااااااااااااا…کودن!!!این من بیدم…این سنگ…‏

‏-(فری در حالی که با تعجب به سنگ نگاه میکنه) تو حرف میزنی؟؟؟

‏-لال شو کودن…سنگ که حرف در نوکنه…گوش وگیر چی وگوم…‏

‏-هااا…بگو…‏

‏-ببینم تو دوست وداری ودونی سر ننه بوبات چی اومده؟؟؟

‏-آره…دوست دارم…‏

‏-خوب بید…من ودونم ننه بوبات کجا بیدن…‏

‏-کجان؟؟؟

‏-بهت وگوم…این کاری که من وگوم رو وکن تا ننه بواته وبینی…‏

‏-ها…بگو…‏

‏-ادای منو در نویار!!!فردا وری بازار و منه وفروشی به میرزا قاسم.بعد با پولش وری بلیط جاپون وخری ‏واسه ی چهارشنبه ی هفته ی دیگه ساعت ۱۰ صبح.اون روز سوار طیاره وشی و گورته گم وکنی.اون موقع ‏خودت وفهمی ننه بوات کوجان…‏

‏-چرت نگیا!!!‏

‏-ای خره!!!من بیکار نبیدم که بعده این همه سال حرف از خودم در وکنم و چرت و پرت وگوم…‏

‏-راست میگی…باشه…(عجب سنگ بددهنی!!!)‏

‏-(بد دهن خودت بیدی!!!)‏

‏-(تو فکر منم میخونی؟؟؟)‏

‏-(ها!!!خب سنگ جادویم دیگه!!!)‏


فردای اون روز فری همه ی اون کارا رو میکنه و روز آخر هم به مادربزرگش میگه که میخواد بره ژاپن و با ‏پولی که از نونوایی در آورده کار کنه.‏


روز پرواز…فرودگاه…‏

ننه:فری جون شنیدم این توپولف ها زیاد امن نیست.با ۳۳۰(!!!) میرفتی بهتر نبود؟؟؟

فری:نه ننه.هر کی سوار این بشه آدم شجاعیه.برو به بچه محلا بگو فری آدم دلیری بود.‏

‏-آره ننه.میگم.حالا نمیشد تو همین نونوایی کار میکردی؟؟؟

‏-نه ننه.میخوام اگه قسمت شد یه تریپ پیش سوسانو هم برم.‏

‏-الهی قربون عروس گلم بشم.حتما با عزت و احترام بیاریشا.‏

‏-ننه.گفتم میخوام فقط ببینمش نه بیارمش.‏

‏-خب ننه چی میشه هم دل اون دختر ترشیده رو شاد کنی هم دل این ملت رو؟

‏-ننه خودت میدونی که من زود غیرتی میشم و نمیتونم تو خیابون راه برم در حالی که همه ملت چشمشون به ‏زنمه.نه خیر من نمیگیرمش.ننه باید برم دیگه.‏

‏-برو ننه خدا به همرات.‏

‏-خداحافظ ننه.‏

‏-ماچ ماچ ماچ …‏


موقع تحویل چمدونا توی صف فری یه دختر خانومی رو میبینه و یه دل نه صد دل هوس کله پاچه میکنه.(اه..) ‏

خلاصه که همه سوار هواپیما میشن و فری هم همینطور میره میشینه سر جاش.بعدش یه پیرمرد میاد و بغل ‏فری میشینه.‏

فری:سلام حـــــــــــاج آقـــــــا؟؟؟

پیرمرد:سلامن علیکم و رحمت الله پسرم.شما هم داری میای؟؟؟

فری:بله حاج آقا.عازمم.‏

پیرمرد:کاظمی؟منم مرتضام.‏

فری:نه حاج آقا.عازم!‏

پیرمرد:قاسم؟

فری: ( با صدای بلند) نه حاج آقا عازمم.دارم میام سفر.اسمم هم فریه.‏

پیرمرد:ای نامردا!!کلی پول بلیط ازم گرفتن.نگفته بودن فرییه!‏

فری:حاج آقا شما درست میگی.بشین استراحت کن.‏

پیرمرد:خب نشستی اینجا داد میزنی میگی استراحت کنم.بذار بخوابیم بابا.‏

مسلما ادامه دارد…

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 6.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




مهر
۲۲

شبی که همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید.

اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهدبرد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست.

منبع:کلوب

دنباله ی “شبی که همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 6.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




مهر
۱۲

آوارگان کردان

سلام.این پست قرار بود چند روز پیش گذاشته بشه پس سر روزاش گیر ندین خواهشا.این اولین پست مشترک وبلاگ هست و احتمالا بازم از اینجور پستا در این سایت خواهید دید.میخوایم تو اینجور پست گذاشتن صاحب سبک بشیم.نوشته های آبی رو خب معلومه کی نوشته.نوشته های مشکی رو رو هم احسان زحمت کشیده نوشته.اینجور پست گذاشتن مزایای زیادی داره اما فقط به یدونش بسنده میکنم که ۲تا مغز بهتر از یه مغز کار میکنه و نتیجه بهتری میده.

پریروز رفتیم کردان…]البته منظورش همون دکتر معروف نیست…[نه بذارین از اولش شروع کنم.قبل از عید به فکر ساخت مستند راجع به دانشکده افتادم،اما با توجه به شرایط ترجیح دادم تو تابستون پیگیر کاراش بشم.تابستون که رسید رفتم دانشگاه و با خ.بنیادلو صحبت کردم و گفتن: ((اگه میخوای ۱ مستند درست کنی،برو دانشکده اجازه بگیر و درست کن.ولی اگه میخوای بیشتر کار کنی،میتونی کانون فیلم درست کنی…))

دنباله ی “آوارگان کردان”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 10.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: +1 (from 1 vote)




مهر
۱۱

اردوی ۸۸ از دیدگاه خبرنگاران

۱۳۸۸/۰۷/۰۸ ۱۷:۴۳*آرشیو*
همایش ویژه دانشجویان ورودی مهر ۸۸ دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی برگزار شد
همایش ویژه دانشجویان ورودی مهر ۸۸ دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی امروز ۸ مهر با حضور مسئولین دانشگاه و حداد عادل رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس در مجتمع فرهنگی کردان برگزار شد.

به گزارش باشگاه خبرنگاران، محمد رئیس زاده، معاون فرهنگی دانشجویی دانشگاه شهید بهشتی در جمع خبرنگاران، افزود: امروز تمام دانشجویان جدید الوبود در این همایش شرکت کرده اند که هدف از برگزاری این همایش آشنایی دانشجویان با قوانین، ضوابط و امکانات دانشگاه و حوزه های مختلف فعالیت است.

وی با بیان یانکه تقریبا تمام مسئولین دانشگاه در این همایش حضور دارند گفت: دانشجویان در این اردوی ۲ روزه از سخنان و تجربه های اساتید نمونه و برجسته دانشگاه بهره مند و با وجدان کاری، اخلاق پزشکی و رسالت دانشجویی آشنا می شوند تا بتوانند هرچه بهتر در هر زمینه تحصیلی خود موفق باشند.

رئیس زاده،در پایان اظهار داشت: در این اردو برنامه های مختلف فرهنگی و ورزشی برای دانشجویان در نظر گرفته شده تا دانشجویان با روحیه ای شاد و جسمی سالم آغاز سال تحصیلی شان را آغاز کنند./ب

باشگاه خبرنگاران


VN:F [1.6.4_902]
Rating: 3.0/10 (1 vote cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: +1 (from 1 vote)