فروردین
۰۹

بوی عید

۸۸

 

سلام …

همیشه حس می کنم واقعاً عید یک بوی خاصی میده!

وقتی بعد از سال تحویل برای اولین عید دیدنی از خونه میای بیرون هوای خاصی بهت می خوره …!

 

بیاین دعا کنیم … :

دعا کنیم که امسال بتونیم قدر شادی هامون رو بدونیم

دعا کنیم که بتونیم ناراحتی هامون رو به تجربه تبدیل کنیم …

دعا کنیم که یه جوری تغییر کنیم که هیچ کس نفهمه و در عین حال همه بفهمن! …

دعا کنیم که وقتی می خندیم صدای خنده مون همه جای وجودمون بپیچه …

 

دعا کنیم که وقتی دل مون یه چیزی رو می خواد و آرزوی داشتنش رو می کنیم؛ حداقل براش تلاش کنیم؛ سعی کنیم …

 

دعا کنیم که وقتی ناراحتیم چیزی وجود داشته باشه که خوشحالمون کنه …!

دعا کنیم که همیشه یادمون بمونه که سلامتی مون یه لذت همیشگیه!!! برای یه لذت موقت به خطر نندازیمش!!!

 

دعا کنیم که یادمون باشه تو این جامعه تنهایی زندگی نمی کنیم… بقیه هم هستن …!

دعا کنیم که همیشه بتونیم از خوشحال کردن کسی خوشحال بشیم …

دعا کنیم که به ناراحتی دیگران عادت نکنیم!

دعا کنیم بتونیم همیشه از دیدن خورشید لذت ببریم …

دعا کنیم که همیشه بتونیم از شنیدن صدای حرکت آب خوشحال بشیم …

دعا کنیم که بتونیم همیشه با لمس کردن برگ ها شاد بشیم!

دعا کنیم همیشه یه چیز خوشمزه برای چشیدن داشته باشیم و بتونیم بچشیمش!

دعا کنیم بتونیم با گفتن یه جمله … شادی رو کنار خودمون حس کنیم …

 

و در آخر دعا کنیم که بتونیم همیشه دعا کنیم …

 

                                               ….  سال نوی همه مبارک ….

   

 

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




فروردین
۰۳

مصاحبه با یک عاشق

سلام.

از امروز به مدت ۷روز فرصت دارید تا سوالات خود را بصورت شناس یا ناشناس از آقای عاشق بپرسید.ایشان هم در طی این مدت پاسخگوی سوالات شما میباشند.لطفا از هر گونه نظراتی مخالف ادب،عرف،شرع خود داری کنید.در غیر اینصورت ناچارا نظرات را بصورت لازم التایید در خواهم آورد.ممنون.

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




فروردین
۰۱

پیک شادی

سلام بر همه ی بچه های مهری و بی مهری،بهمنی و بهمن گیری ، مجلسی و آبگیری ، جارو برقی و آبمیوه گیری،…

عید همگی مباااارک.چه اونایی که شادن چه اونایی که دپرسن.چه اونایی که عیدی بهشون میدن،چه اونایی که عیدی قراره بهمون بدن،چه اونایی که عاشقن،چه اونایی که با خونه تکونی دلشون دنبال یه عشق تازه میگردن،چه اونایی که شاکرن،چه اونایی که… ذاکرن،…

ایشاللا امسال با این رییس جدید بتونیم بترکونیم و دانشگاه از این وضعی که توشه در بیاد.شنبه ای که عنایت داشت میرفت،اومد دم دفتر و یه نگاه انداخت و عیدو تبریک گفت و آرزوی موفقیت واسمون کرد.(هرچند که همیشه از ما دل خوشی نداشت و یکی از مخالفای سرسخت انجمن بود.) بعدشم حراست دانشکده پشتش اومد و یه نگاه چپ داخل انجمن انداخت.جایی که آدم شعر حراست حراست (عنایت عنایت) از ذهنش میگذره.

رییس جدید هم که با بیوگرافی که دانیار توی سایت انجمن گذاشته،حتما میشناسینش.امیدواریم که اوضاع از اینی که هست بهتر بشه.

واقعا نسبت به این همه تعطیلی احساس بدی پیدا نکردید؟اونم با این تلویزیون که چی بشه یه فیلم یا سریال درست و حسابی ازش دربیاد.نمیدونم میلیونر زاغه نشین که اسکار ها رو درو کرد نشون میده یا نه،اما شوالیه تاریکی (بتمن) که بعضیا میگن شایسته ی عنوان بهترین فیلم تاریخه باید جالب باشه.هرچند که از این فیلما خوشم نمیاد اما چون گفتن دیگه میبینم.مرد ۲۰۰۰چهره هم به نظر میرسه جالب باشه.توی اون تبلیغش قسمت هواپیماش خیلی واسم جالب بود.

پارسال چندین روز بازدید به بالای ۵۰۰تا رسیده بود.اما همه بازدیدا مال بچه های خودمون نبود.واسه همین پست فیلتر شکن رو حذف کردم تا بازدیدا واقعی تر بشه.اما خیلی از بازدیدا کم نشد و فهمیدم واقعا خیلیاشون بچه های خودمونن.بعدش چنتا از بچه ها یه سری نظرات دادن که یکی به ناحق یه چیزی به من گفت.منم ناراحت شدم و جوابشو در حد حرف خودش دادم.اما اشتباهم این بود که جوابی که دادم احتمالا به چند نفر دیگه برمیگشت.خلاصه اگه بدی از من توی سال گذشته دیدین به خوبی خودتون ببخشین.اگه هم انتقادی دارین صریحا بیان کنید.اگه پیشنهادی هم دارین راحت بیان کنید.بالاخره امسال سال اصلاح الگوی مصرفه و در اصل این ما هستیم که باید خودمون رو اصلاح کنیم.(البته به نظرم این نامگذاریا فقط برای یادآوری یه چیزاییه که مردم یادشون میره.)انتقاد پذیر باشیم و اصلاح پذیر.

راستش من به اینترنت توی این چند روز دسترسی زیادی نداشتم و از بچه ها خواستم پست تبریک بذارن اما بچه ها یکی از یکی تنبل تر شدن و نذاشتن.پست مست هم که تعطیل.البته مثل اینکه بقیه وب ها هم تازه پا گرفته و همه مشغول خونه تکونی بودن.

راستش امسال ۲تا طرح دارم که اولی خیلی جدی نیست ولی دومی هست.

اولیش یه تئاتره طنزه که نمایشنامش میشه گفت آمادس و داستانشو دارم،اما هم باید با بالا صحبت بشه و نمیدونم موافقت میکنن یا نه،و هم اینکه حداقل ۷تا بازیگر میخواد.خیلی هم روش مصر نیستم از اون کاراییه که تقی به توقی بخوره و کلید بخوره.چون دردسرش زیاده.مایه ای هم که واسه عوامل درمیاد ناچیزه،وقت هم زیاد میگیره.

دومیش مستند HSE هست که قرارداد مشروط با عواملش -جز چند نفر همکار نویسنده که هنوز باهاشون صحبت نشده- بسته شده.به این شرط که عوامل بالا دستی موافقت کنن و یه مقدار همکاری هم بکنن.پس اگه یه روز راه افتادیم با دوربین توی دانشکده نترسین از این که سوژه HSEFC شدین.بعدشم احتمالا سی دی هاشو با قیمت مناسب بین بچه ها عرضه میکنیم.(۱۰تا دی وی دی ۸۰۰۰تومن :) )

ترانه هامون هم که همیشه به راهه…

راستش یه عده گفتن شعر حراست،حراست رو بذارم.اما با اینکه موردی نداشت،اما ترسیدم به موقع حراست ببینه و خوشش نیاد.چون عنایت که رفته و کاری به کارمون نداره دیگه…

اما در همین راستا و به مناسبت عید،ترانه جدیدی رو رونمایی میکنم که در آلبوم بعدی قراره گنجونده بشه…

ترانه ای به نام….


ژتون روز


کامی تپل تپل

محسن سوخته سوخته

انگار که نه انگار که تو خیلی گشنت هستش،بدو میخوایم بریم سلف بعد زنگ ورزش

یه میلیارد و دویست ملیون و صد و بیست و دو شنگول،وقتی میرن توی سلف میکشن به مرغا پنجول

آخه حسن با تو خیلی هپیه،ته ظرفش نمیذاره هیچی بقیه،

پلو دوست داره بهت میگه میگه،مرغ بیاری میکنم من تیکه تیکه،

بیا بدو بدو بدو بدو بدو بدو به من بده ژتونو،

ژتون روز نه مال تونو،ژتون روز نه مال تونو،

بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا واسم بریز پلویی،

من نه اول اون جلویی،من نه اول اون جلویی

حالا بدو تو جیگر بده بخورم،دیگه مرغ نمیخورم،

بیا بهم جوجه بده،با یدونه گوجه بده

پس دوغ سارات کجاس؟،سنگک بابات کجاس؟

اصلا مزه نداره،فقط محسن دوست داره

جوجرو بسته بندی کنو بدو بزار توی فریزر،نری نری جف پا واسه کامی یهویی جوجوا بریزه

ببین تگر مگری نداریم خبری نیست آقاهه پلیسه،

اینی که میبینی آبه،اونم ظرف جوجس که میلیسه،

وای در نیاری خیارشورو، بعد نخوری گوجه ی نشورو،

بایرام تو برو پی بازی،با تو نمیشه بسازی،

بیا بدو بدو بدو بدو بدو بدو به من بده ژتونو،

ژتون روز نه مال تونو،ژتون روز نه مال تونو،

بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا واسم بریز پلویی،

من نه اول اون جلویی،من نه اول اون جلویی

جیگر بده بخورم،دیگه مرغ نمیخورم،

بیا بهم جوجه بده،با یدونه گوجه بده

پس دوغ سارات کجاس؟،سنگک بابات کجاس؟

اصلا مزه نداره،فقط محسن دوست داره

زودباش سسو بده من،جوجه میچسبه با این سس کچاب،

دلو جیگرو تند میخورم من،تا اینکه تو به زودی چشت درآد،

ای وای!محسن،سوخته میخوای بخوری؟بهتر ازین نبود جیگری؟

همه به هم میگن گشنه تر از حسن نبوده پسری

بیا بدو بدو بدو بدو بدو بدو به من بده ژتونو،

ژتون روز نه مال تونو،ژتون روز نه مال تونو،

بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا واسم بریز پلویی،

من نه اول اون جلویی،من نه اول اون جلویی


گشنتون شد؟خبری از هردنبیل نیست.من نمیدونم تا کی میخواید خجالت نکشید از اینکه بی صدا به وب وارد و از اون خارج میشین؟من که خودم میدونم کیا میان و میرن،چون نظراشونو رودررو میگن(بعضیا هم که نمیگن)،اما میدونید نظر ندادن حتی با نام مستعار مثل چیه؟

مثل اینه که پاشی بری خونه ی همسایه و در حالی که داره تلویزیون نگاه میکنه،از تو یخچالش ۲تا تخم مرغ ورداری و نیمرو درست کنی و بخوری و بری.همسایه هم با اینکه میفهمه اما به بقیه نمیگه.شایدم بقیه خودشون موقع ورود به آپارتمان ببیننش.

گفتم خبری از هردنبیل نیست اما یه داستان پت و مت واقعی واستون میخوام بذارم که کوتاهه.

یه روز توی عید داشتیم شیشه هارو تمیز میکردیم.من اول با دستمال خشک تمیز میکردم و داداشم با بخارشوی شیشه رو میشست و من با یه دسمال دیگه کامل تمیزش میکردم.یه دفعه دیدیم که یه عنکبوت گنده رو شیشس.من که خدا رو شکر از بچگی با حیوونا و همچنین جک و حونورها کاری نداشتم و به شدت بدم میاد ازشون.(شایدم یه ذره میترسم.)بالاخره به زور داداشرو مجبور کردم که با دسمال عنکبوت رو بگیره.اونم با کلی چندش(در حالتی که انگار داشت ملخ زنده میخورد.) گرفتش.بعد مونده بود چی کارش کنه.بهش گفتم با دسمال بندازش بیرون.وقتی دسمال رو انداخت بیرون،افتاد روی ایرانیت طبقه ی اول (تو رو خدا گیر ندین نگین میخواد بگه خونشون ۲طبقس.همین ۲طبقه بودنش جون مارو گرفت واسه تمیز کردن.) . حالا مونده بودیم که چجوری اونو بندازیم پایین.داداشم بخارشو رو ورداشت و با بخارش انداختش پایین اما سر بخارشو همون موقع کنده شد و افتاد روی ایرانیت.با خودمون گفتیم چی کار کنیم که یهو به ذهنم رسید و گفتم تو هلش بده سمت پنجره اینوری و من میگیرمش و در حالی که من تقریبا نصف بدنم بیرون از خونه بود،تونستم بگیرمش.خلاصه اگه فردا دیدید یه بلوتوث خنده دار اومد بیرون،ما رو هم بی نصیب نذارین و واسه خودمونم بفرستین.چون ما که با دختر همسایه روبه رویی صنمی نداریم.

راستی یه طرح هم دارم واسه مصاحبه.هر کی که فکر میکنه هیچ ریگی به کفشش نیست میتونه واسه مصاحبه صندلی بسیار داغ ما اعلام آمادگی کنه.اما چون خیلیا ریگ میگ به کفششونه فکر نکنم خیلی استقبال بشه. :)

تازه اگه خانوما اعلام آمادگی کنن،مجبوریم از یه خانوم دیگه واسه سوالا کمک بخوایم.کلا ایده ی ایده آلی بود اما فکر کنم نه ازش استقبال بشه و نه بدون سوء تفاهم پیش بره.تقریبا قیدشو زدم.

یه داستان کوتاه دیگه و واقعی بگم و برم دیگه.

یه روز توی خیابون دنبال پست(پست وب نه!پست نامه!) میگشتم.اول به یه دختره گفتم ببخشین خانوم پست کجاس؟اونم که داشت با تلفن حرف میزد فکر کرد قصد مزاحمت دارم و اول گفت نمیدونم ولی بعد فهمید اشتباه کرده گفت پایین تره.بعد پایین تر که رفتم از یه پیرمرده پرسیدم…

-ببخشید آقا پست کجاست؟

-چی؟

-پرسیدم پست کجاس؟

-پست چیه؟

-(در حالی که جلوی خندمو گرفته بودم.) منظورم اداره پسته.

-پاسگاه؟

-(در حالی که از خنده ترکیدم.) پست.نامه پست میکنن.

-نمیدونم بابا.


بسه دیگه.احتمالا این چند روز بریم عید دیدنی و از ۶م بریم تور راهیان نور خانوادگی با ماشین.هر چند که اصلا حوصلشو هم ندارم و احتمال کنسلیش هم خیلی زیاده.

باز آفرین به اونایی که معرفت و شجاعت نظر دادن رو دارن.

فعلا خداحافظ تا بعد…

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




اسفند
۲۴

تبعید…

درباره فرودگاه یه چیزایی رو شنیدم…مثل اینکه اعلامیه ای که دم در زده بودن یه مفهوم خاصی داشت.وقتی اعلامیه ای که روی تابلوی اعلانات کنار دفتر اساتید رو خوندم،از چیزایی که قبلا شنیده بودم مطمئن شدم.بالاخره تونستیم توی انجمن کار خودمون رو بکنیم و حرفمون رو به کرسی بشونیم.این بود حاصل زحمت همه ی دانشجوها که با انتخاب خودشون و همکاریهاشون با انجمن تونستن بهش دست پیدا کنن.اقتدار جمعی به نتیجه رسید.اگه نفهمیدید یا فهمیدید و خودتون رو به کوچه علی چپ میزنید،حتما به وبسایت انجمن مهندسی صنایع سر بزنید.

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




اسفند
۲۲

UCL Round of 16 Second leg

Predictor

Kamyar 3039points,iran rank=4,Head to head: (Knocked out)8

Danyar 2902points,iran rank=21,Public league (Started matchday2) :2nd

Ehsan 2701points,iran rank=24,Head to head: (Knocked out)8

Fantasy

Ehsan 358points,iran rank=47,Head to head: (Qualified)8

Kamyar 354points,iran rank=50,Head to head: (Qualified)8

Danyar 254points,iran rank=very far,Public league (Started matchday2) :29th

خیلی خوبه.دانیار توی پردیکتور و احسان توی فنتزی ترکوندن ولی من با این وضع روحیم همین امتیازا هم که گرفتم زیادیم بود.در ضمن احسان یادش رفت شب اول پیش بینی بکنه که چون دلیلش سهل انگاری خودش بوده،بهش امتیاز نمیدیم!!!

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




اسفند
۲۱

کودتا

سلام

حتما آفلاین بشین.
مثل همیشه اتوبوس دم دانشگاه توقف نکرد و توی ایستگاه پیاده شدم.در اولین نگاه که به دانشگاه کردم دیدم یه عده دم در وایسادن و میگن عنایت… عنایت…  … ، بعدش مامورین نگهبانی و حراست روی اونا آب جوش میریزن.بعد اون عده میگفتن حراست … حراست … … .خیلی اوضاع قاراشمیش میزد.دانشجوها همه دم در مشغول اعتراض بودن و شعر حراست حراست رو میخوندن.به جمع که رسیدم دیدم استاد هدوتس یجاح وایساده و بچه هایی که اونجا هستن جلو اسمشون به نشانه حضور تیک میزنه.
چنتا از بچه ها داشتن با هم صحبت میکردن.
عاشق:الان یه اس-م-اس میزنم چنتا موشک کروز واسمون بفرستن.
…:آقای عاشق زشته.اینقدر مارو اذیت نکنین.میشه با صحبت حلش کرد.
احسان:من کلا با کودتا خیلی حال میکنم.تا کی باید ننگ اسارت را تحمل کرد؟پیش به سوی آزادی.
داوود:ولم کنید!!!
دانیار:چی میییگیی!!!به نظرت الان با کودتا وضع بهتر میشه.الان چنتا کاری که با کودتا میشه کرد ولی بدون اون نمیشه کرد رو نام ببرید.
احسان:یه نگاه به اون طرف بنداز.
اون طرف یه عده به سرکردگی … شعار میدادن.حراست…حراست…حمایتت میکنیم ،
،حفاظت…حفاظت…حفاظتت میکنیم.
امیر:حداقل نشون میدیم که متحد هستیم.
یکم اونور تر رو دیدم که یکی از توریست های افغانی حکیمیه داشت با آب جوشی که روش میریختن دوش میگرفت که مامورین حراست بهش گفتن بیا درون دانشکده.عنایت بزرگ به کمک تو نیاز دارد.بیا و از غذاهای فوق العاده و رنگارنگ بخور و از آبی که از دستشویی کنار سلف پر میشود بنوش و بگو مرگ بر دانشجو.بعدش هم میتونی به طور نامحدود از اینترنت با سرعت ۱۰۰ترابایت در نانوثانیه استفاده کنی و هر فیلم ناجوری هم خواستی میتونی دانلود کنی.
مامورین مدام مردم رو به دانشکده دعوت میکردن ولی همه میدونستن که وعده های اونا درباره غذاهای سلف و اینترنت و اینا همش الکیه.ولی بازم یه عده افغانی خوش باور میرفتن اون تو و میگفتن مرگ بر دانشجو.
بعضی از خانوما هم به نشانه اعتراض موهاشونو بییییشتر میذاشتن بیرون.ما هم بهشون میگفتیم راههای بهتری واسه اعتراض وجود داره.مثل پرتاب لنگه کفش.اگه کفشتون پاشنه بلند باشه امتیازش دوبل حساب میشه.
خلاصه که همه میخواستن وارد دانشکده بشن و کودتا رو به انجام برسونن ولی مسئولای دانشکده از قبل فکر همچین روزی رو کرده بودن و تمام اطراف دانشکده رو حفاظ گذاشتن و واسه خودشون یه قلعه درست کردن.
حراست:من الان زنگ زدم به پلیس ۱۱۰ و الان میان و همتونو جمع میکنن.
خانم …:تلفن و اینترنت دانشکده رو قطع کردیم خالی نبند.روی موبایلاتونم که نویز انداختیم و هیچ ارتباطی با بیرون ندارین.
حراست:دانشجویان بهداشت و ایمنی!!!عنایت بزرگ اعلام کردند که به همه شما مدرک مهندسی و دکتری داده خواهد شد.دانشجویان مهندسی ایمنی.ببخشید مهندسی صنایع.شما هم مدرک مهندسیتون رو از هر دانشگاه فنی که بخواید بهتون میدیم فقط کودتا رو متوقف کنید.
یه عده دانشجو که خودشون رو به جمع ترجیح میدادن گول خوردن و رفتن توی دانشکده ولی اکثر بچه ها بیرون مشغول مقاومت بودن.
دیدم این جوری که پیش بره به هیچ جا نمیرسیم و ممکنه با تطمیع عده های بیشتری رو با خودشون همراه بکنن.یه دفعه ماشین دکتر اکبر زاده  رو دیدم که از طرف مبدا اتوبوسای حکیمیه به سمت بالا رفت.
سریعا یاد دری که کنار آلاچیق خانوماس افتادم.مثل اینکه مسئولین دانشکده فکر همه چیز همچین روزی رو کرده بودن.
ترجیح دادم با رفتن یه عده زیاد به اونجا توجهشون جلب نشه و تنها راه ورود رو بهمون نبندن.
به متین گفتم تو هوای اینجا رو داشته باش.من میرم ببینم چجوری میشه راه رو واسه ورود باز کرد.آروم آروم از داخل جنگل سرد و تاریک داشتم وارد میشدم.سگ ها میخواستن بهم نزدیک بشن که بهشون یه سنگ نشون دادم و گفتم:میدونید این چیه؟بعد سرجاشون آروم نشستن.احتمالا این سگ ها هم برای حفاظت از این راه مخفی بودن.داشتم از در وارد میشدم که یه صدا شنیدم و سریع قایم شدم.مستر استایل چنتا از مسئولای دانشکده رو داشتن با ماشین خودشون میبردن بیرون.از بغل آلاچیق خانوما یواشکی به سمت ساختمون حرکت میکردم.میدونستم که اگه لو برم هیچ شانسی نمیمونه.هم من رو میگیرن و گروگان میگیرن و هم اون در خروجی رو هم میبندن و راه ورودی واسه بقیه بچه ها نمیمونه.
یهو یه دست از پشت دهنم رو گرفت (خیلی نا امید شدم) و برد توی بوفه.مسئول بوفه بود.(بی ادب!آقاهه بود!)
-ببین اینا میدونن که ما با دانشجوها هستیم،برای همین نمیذارن ما خارج بشیم.ما میتونیم بهتون کمک کنیم.
-دروغ نگید.پس چرا این همه غذای مزخرف به دانشجوها میدادین و اشکشونو در میاوردین؟
-دستور از بالا میومد و میگفتن ما ۹۰% پولی که در میارین رو میخوایم و باید با فروش غذاهای نامرغوب،پول ما رو تامین کنید.
-به کمک شما نیازی نیست.همین جا بمونید.فقط اگه من تا ۱۰دقیقه دیگه برنگشتم،خیلی آروم از این در برید بیرون و به متین خبر بدید که در اینجا بازه.چنتا سوسیس هم ببرید بدید سگا بخورن و خفه بشن و بمیرن.
-سم بهشون بزنیم؟
-نه همینجوری هم بدین میمیرن.اینا طاقتشون اندازه آدما نیست.
به سمت ساختمون راه افتادم.دیدم چند نفر از پله ها دارن میان پایین.سریع سمت آسانسور قایم شدم.
-چقدر به عنایت گفتیم به فکر دانشجوها باش.گوش نکرد.
مسئولای بسیج دانشکده بودن که داشتن اونا هم بیرون میرفتن.در حالیکه اونا نزدیکای حوض بودن یهو در آسانسور داشت باز میشد.سریع رفتم توی ساختمون.از پشت شیشه دیده نمیشدم.دیدم چنتا از کارکنان پژوهش دارن سیستمای سایت و کل دانشکده رو با همکاری خانم افروز سوار اون مینی بوسا که همیشه پایین در ورودیه میکنن.خانم افروز از اینکه تلفن رو قطع کرده بودیم بیشتر ناراحت بود تا چیزای دیگه.به سمت بالا به راه افتادم.تلفنخونه باز بود و مسئولش همراه با مسئول سمعی-بصری نشسته بودن و چایی میخوردن.رفتم طبقه بالاتر.یه صدای آهنگ میومد که تا شنیدم قایم شدم.مسئول بایگانی رو دیدم که هندزفری کرده تو گوشش و داره هد شاک میزنه.مثل اینکه اون خیلی هم از تعطیلی دانشکده ناراحت نبود و اینجا واسش مثل یه زندان بود.اونی هم که به گردنش میبست الکی بود و فقط برای جلب توجه بقیه بود.داشت به سمت برد سمت دفتر خالو میرفت تا یه چیزی روش بزنه و بره پایین.من هم سریع رفتم سمت سایت و قایم شدم.اون که رفت کلی از خانومای دانشکده گریه کنان داشتن میرفتن پایین که ۲تا مسئولای کتابخونه داشتن همش میگفتن الهی العفو الهی العفو…
یاد شفیعی افتادم و کنجکاو شدم ببینم در چه حالیه.در دفترو خیلی آروم باز کردم و دیدم که شفیعی قبلا رفته ولی هادیان گاوصندوق رو باز کرده و داره مدارک رو جمع میکنه تا بره.به طرف طبقه های بالاتر راه افتادم.وقتی تو راهروی طبقه ۳-۴ بودم،دیدم جامعی داره با یه سری کاغذ میره پایین.یه تیکه از کاغذا افتاد.وقتی رفت،اومدم پایین و کاغذو دیدم.لیست نمره های اخلاق گروه بهمنیا بود.یه ردیف بود که نمره روی برگه بود و یه ردیف دیگه نمره توی کارنامه بود.نمره های روی برگه همه ۱۹٫۵ و ۲۰ بودن اما توی کارنامه …
خواستم قبل از رفتن به سمت دفتر عنایت یه سر به روابط عمومی و دفتر حراست بزنم.بعد دیدم بهتره یه سر به پشت بوم بزنم و ببینم اوضاع دانشکده در چه حاله.
از توی مامورسرا یه صداهایی میومد که بازم مثل دفعه قبل که تابلوی دانشکده رو عوض کردیم نفهمیدم صدای چیه.اما الان وقتش نبود که برم اونجا شاید بعدا رفتم.در پشت بوم رو به آرومی با کلیدی که قبلا سر قضیه تعویض تابلو ازش ساخته بودیم باز کردم.اول رفتم سمت در پشتی دانشکده و دیدم که همه ماشین-ماشین دارن میرن بیرون ولی با یه فاصله زمانی خاص تا تو خیابون تابلو نشن.
بعد برگشتم سمت در اصلی و دیدم که دانشجوها آهنگ داش داش گذاشتن و … داره بشکن میزنه و … داره میرقصه و حراست داره حرص میخوره.آب جوش ها هم تموم شده و دارن چمنایی که توی طول این چند سال زدن و ذخیره کردن و حسابی گندیده میریزن روی سر دانشجوها(قبلا میریختن توی غذاشون).
اومدم پایین و رفتم سمت دفتر روابط عمومی.خبری نبود اما در دفتر حراست باز بود.وقتی بیسیم رو روی میز دیدم تازه فهمیدم که ما این ابزار ارتباطی رو ازشون نگرفتیم.یه ایده به ذهنم رسید.با یه ذره ور رفتن تونستم با نگهبانی دم در صحبت کنم.
-نگهبانی دم در؟
-بفرمایید دکتر عنایت.
-ساختمون خالی شده و من هم دارم میرم.لطف کنید در رو باز کنید تا دانشجو ها وارد بشن ولی خودتون بیاین طرف درب پشتی.
-چشم دکتر.
حالا نوبت مرحله پایانی کار بود.خواستم مثل همیشه خودم کار رو تموم کنم.رفتم دم دفتر عنایت.منشیش برای اولین بار نبود.در رو باز کردم.عنایت در حالیکه از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و افسوس میخورد و دستش زیر چونش بود گفت:بیا تو.منتظرت بودم.
من رفتم تو و گفتم:چرا هیچ وقت به حرف ما گوش نکردی؟چرا اینقدر به ما ظلم کردی؟واقعا ارزش داشت که همه از طلا به خوبی یاد کنن و از تو به بدی؟
عنایت:باور کن من تقصیری ندارم.همیشه نمیذاشتن خبرا به من برسه و دستورا رو خودشون میدادن.
من:به هر حال دیگه نمیتونی ریاست کنی.الان دیگه هیشکی رو نداری….
….یهو همه جا تاریک شد…وقتی بلند شدم همه جا رو تار میدیدم و میدیدم یه عده دارن باهام حرف میزنن ولی برام نامفهوم بود.درد شدیدی در پشت سرم حس میکردم.حالم که یکم جا اومد متین اومد بالا سرم و گفت:خوبی؟منشی عنایت رفته بود دستشویی و وقتی تو رو اینجا دیده از پشت به تو ضربه زد.ما رسیدیم و گرفتیمش و مامورای حراست رو هم گرفتیم ولی عنایت تونست فرار کنه.
اینجا بود که حراست شروع به صحبت کرد.
حراست:دیدید حق با عنایت بود و با عنایت پروردگار توانست از دست شما بگریزد؟آیا از کار خود نمیخواهید پشیمان شوید؟او شما را خواهد بخشید.همین الان به سر کلاستان بروید تا زنگ بزنیم تا استادهایتان بیایند.
گفتم مسئول بوفه کوش؟وقتی اومد ازش پرسیدم.تو کی اومدی؟
-همین الان.
-تا الان عنایت رو ندیدی از دانشکده خارج بشه؟
-نه.
-بقیه هم که از سمت مقابل اومدن.پس اون هنوز توی دانشکده و توی همین اتاقه.
در گاوصندوق باز بود.متین رفت دم گاو صندوق و ۲تا تقه زد به کفش.بعد با یه مشت کف گاو صندوق رو شیکست.عنایت اونجا بود.
…..
عنایت توسط باند مافیای HSEFC به مقصدی نامعلوم تبعید شد…
حراست منتظر رای نهایی دادگاه HSEFC می باشد…
رییس جدید دانشکده قرار شد توسط انجمن مهندسی صنایع به رفراندوم گذاشته شود و شنبه ای که می آمد رییس جدید معرفی شد…
انجمن مهندسی صنایع بیش از پیش محبوب شد و حمایت دانشجویان از آنها بسیار زیاد شد.زیرا انجمن متشکل از خود آنها بود و نشانه ی تفکر جمعی آنها…
دادگاه باقی مسئولین دانشکده برگزار شد و احکام آنها بدین شرح است…
خانم افروز محکوم به عدم استفاده از تلفن ثابت در درون دانشکده شدند…
مسئول بایگانی محکوم به استفاده از گردن بندی بسیار بلندتر شدند و کاراشونو تو آلاچیق از اون به بعد انجام دادن تا بیشتر در انظار باشن…
مستر استایل محکوم به خوردن روزانه ۵۰۰گرم چربی خالص به مدت ۶ماه شدند تا از مانکنی در بیایند…
آقای جامعی محکوم به ارائه برگه امتحانی دانشجو به محض درخواست شدند و برگه اعتراض ها رو هم از اون به بعد باید بدون هیچ چون و چرایی به بچه ها میدادن…
مسئول بوفه به تهیه غذاهای سالم تر محکوم شد.از جمله کوکو سبزی،سالاد سبزیجات،ماهی و …
بابک قسمتی به ارائه ژتون روز بدون چون و چرا محکوم شد…
هادیان به کندن برچسب (به طرف محل همایش) از روی پله های طبقه پنجم کلاسا محکوم شد…

من هم بعد از اینکه اون ضربه به سرم وارد شد،نمره هام از قبل خیلی بهتر شد.۱۲۰ سال بعد هم با یکی ازدواج کردم و قبل از دیدن بچم از دنیا رفتم!!!!
این داستان رو هم از اون دنیا واستون پست کردم.فقط تاریخشو عوض کردم.اگه خواستین چیزی از آینده بدونید به من بگین.البته شاید بعد از صد و بیست و چند سال،خیلی یادم نمونده باشه بعضی چیزا…
برم دیگه.الان قایمکی اومدم تو بهشت تا پست بذارم.اگه بفهمن چی کار میکنم،به مدت ۳تا ابد منو میندازن توی اسفل السافلین.خدا جون منو به فرشته هات لو ندی!!!

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




اسفند
۱۷

کاریکاتورخونه لایو رکورد

برید تو ادامه.اما باید یا صبر ایوب داشته باشید یا اینترنت ای-دی-اس-ال

دنباله ی “کاریکاتورخونه لایو رکورد”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




اسفند
۱۶

سیم کارت (تلفن=بدبختی۲)

قسمتهایی از این داستان واقعیست.(مثل قبلیا*****به جز مافیا)مثل همیشه منتظر مترو بودم.وقتی مترو رسید وارد شدم و یه خانوم از در کناری بیرون رفت.چنتای خالی کنار اون خانوم بود که همونجا نشستم.بعد توجهم به یه چیزی کنارم جلب شد.یه سیم کارت بود.نه ایرانسل بود نه همراه اول.فضولیم حسابی گل کرده بود و یکی هم جلوم نشسته بود که اونم سیم کارت رو دیده بود و بهش زل زده بود.ایستگاه بعدی همین یه نفر هم که از سیم کارت مطلع بود پیاده شد و من با یه حرکت سریع طوری که کسی متوجه نشه سیم کارت رو برداشتم.وقتی روشو خوندم خیلی جا خوردم.روی سیم کارت نوشته بود اتصالات.روش نوشته بود اگر سیم کارتو پیدا کردید;در صورتی که در امارات بودید با ۱۰۱ و در صورتی که خارج امارات بودید با +۹۷۴۰۰۰۱۰۱ (اگه اشتباه نکنم.) تماس بگیرید.
حالا ۴تا راه داشتم.
اول میخوام بگین که اگه شما بودین چی کار میکردین و به نظرتون من چی کار کردم؟
بعد ادامه داستان رو بخونین…

دنباله ی “سیم کارت (تلفن=بدبختی۲)”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




اسفند
۱۱

بیل کوچولو

سلام
*****
عکس از اتوبوس!!!

Darshahr.jpg

گزارشگر برنامه درشهر در حال صحبت با تلفن در حال رانندگی!!!
در پی آن هستیم که ما هم یه دوربین ورداریم و دنبال اینا بیافتیم که تا تصادف کردن فیلمشونو بگیریم…
آخه شماها که هر روز کلی تصادف میبینید، واقعا عبرت نمیگیرید؟؟؟
*****
برگه اعتراض دانشجوی متوقع…

Nomreh.jpg

شاید خیلی واضح نباشه.خودم قسمت توضیحشو مینویسم…
-از شما تقاضا می کنم تا حد امکان به من نمره ۱۰ دهید.(به نظرم این جمله غلطه.چون تا حد امکان نسبی بودن رو بیان میکنه در حالی که ۱۰ مطلقه!)
چون در غیر این صورت برنامه ی کلاسی ام تداخل پیدا می کند.(استاد:وای!!!چه بد.همین الان نمرتو ۲۰ میکنم تا تداخل پیدا نکنه برنامت!!!)
و از شما تقاضا می کنم که بچه های که نمره ی آنها ۷ به بالا است را…(اینجاشو اگه فهمیدید خودتون بنویسین.)
کلاس به شدت ناراحت می باشد.(استاد:اوا…تو رو خدا؟؟؟باشه به همه ۲۰ میدم.حالا منو حلال میکنین؟؟؟)
اگر این کار را انجام دهید لطف بزرگی به ما کرده اید.(یارو فکر کرده با پری دریایی طرفه!!!)
*****
این ساختمون نیازی به هواکش و کولر نداره…

Surakh surakh.jpg

تنها بدی که داره اینه که هر کی میتونه توی خونه آدمو دید بزنه!!!
*****
اینهم عکس اختصاصی بایرامعلی که داستانشو تو وب صنایع گفتم!!!

Bayramali.jpg

فکر نمیکردم اینقدر خوب دربیاد!!!
*****
بچه ها از این به بعد مراقب دوربین های جدیدتری باشین.
همه در حال استتار دوربیناشون هستن!!!بعضیا هم از دوربینای جدید استفاده میکنن…

Entezar.jpg

حداقل توی عکس دوربینتو بذار کنار!!!
*****
اینم تابلوی جدید حکیمیه!!!

Danger.jpg

*****
مسابقه!!!

۱۰اختلاف بین ۲تصویر زیر پیدا کنید.
سپس بگید منبع عکس دوم کجاس.
http://climateprogress.org/wp-content/uploads/2007/09/brad_pitt.jpg

GTA.jpg


VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)