<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>HSE Friends Club</title>
	<atom:link href="http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://hsefc.gigfa.com</link>
	<description>كلوب دوستان HSE</description>
	<lastBuildDate>Sun, 25 Jul 2010 06:29:41 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>فری شاطر و سنگ جادو ۳</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1098</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1098#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 06:29:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامیار</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1098</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3><span style="color: #0000ff;">سلام.تو شماره قبل گفتم یه زمزمه هایی شده که این دفعه میتونید جدی بگیرید&#8230;دیدید جدی بود؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">این داستان فری شاطر هم خیلی دیر به دیر میرسم بنویسم.زندگی و نشریه و فیلم و کار و &#8230; واسه آدم وقت و دل و دماغ و &#8230; نمیذاره که&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">به اونجا رسیدیم که فری رو انداختن تو قایق&#8230;</span></h3>
<p><span style="color: #0000ff;"><span id="more-1098"></span><br />
</span></p>
<h3><span style="color: #0000ff;">قایقشون میرفت و اون جایی رو نمیدید&#8230;تا اینکه رفتن توی یه جایی شبیه غار&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">بالاخره پیادشون کردن و همه رو با هم به سمتی میبردن.بعد از چند دقیقه همه سر از یه سالن بزرگ درآوردن&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری(تو ذهنش):نمیدونستم آدم میخواد بیاد تو مجلس اینهمه سختی باید بکشه!!!تازه اون هم به زوره&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">همه منظم نشستن و کلی آدم هم مراقبشون بودن&#8230;بعد از چند دقیقه رییس مجلس وارد شد!!!</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">رییس مجلس همون خانومه بود که چادر گل گلی به کمرش بسته بود&#8230;و حالا میخواست واسه یه جماعت دهن بسته صحبت کنه&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-سلام بر همگی.امیدوارم تا اینجا از سفرتون لذت برده باشین.مسلما فهمیدین که اینجا جای خوش گذرونی نیست و شما ها هم هری پاتر نیستین که به یه مسافرت جادویی اومده باشین.اینجا یه منطقه نظامی بزرگه که ما اسمشو گذاشتیم مثلث اژدها&#8230;و من ننه تناردیه فرمانده این دژ محکم نظامی هستم&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">اینا رو که گفت فری کلی سوال تو ذهنش مطرح شد ولی دهنش بسته بود و حرفی نمیتونست بزنه&#8230;بعد از تموم شدن حرفای ننه تناردیه همه رو بردن به جایی مثل زندان و دست و پا و دهنشون رو باز کردن&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری:کاش حداقل یه هم اتاقی درست و حسابی گیرمون بیاد&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-سلام جوان&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ای بابا باز این یارو اومد&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-نه بابا بارون کجا بود؟؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ای بابا&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-پسرم تو این سلول بقلی یه خانوم باشخصیت بود.میشه واسم بری خواستگاریش؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-پدرجان شما اگه تو شهر هم بودین این کارتون سوال برانگیز بود،الان توی زندان موقع زن گرفتنه؟؟؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">پیر مرد یهو یه چک میزنه تو گوش فری&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ببخشید حاج آقا&#8230;من در حدی نبودم که این حرفا رو بزنم&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-این چک رو زدم تا دیگه بهم نگی شر&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-(ای بابا یکی یه سمعک بده به این&#8230;)</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-چی تو ذهنته پسر؟میری یا بگم مامور زندان بره؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-(با فریاد) حاج آقا یه چند روز دندون رو جیگر بزار تا طرفو بیشتر بشناسیش.بعدا میرم واست خواستگاری&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-هو مگه من کر هستم؟آروم هم میگفتی میفهمیدم&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری میره سمت در سلول&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-نگهبان&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-چیه چی میگی؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ببخشید من مریضم.میخوام قرصامو از تو کیفم بیارم.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ما اینجا همه نوع قرص داریم.بگو چی بود؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-والا نمیدونم.اسمشو نگاه نکردم.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-کیفا و چمدونا توی یه جای حفاظت شدس.نمیتونی بری اونجا.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-اینجا چقدر بهت حقوق میدن؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-میخوای رشوه بدی؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-رشوه نه ولی اگه کمکم کنی یه چیزی از تو کیفم وردارم،یه چیز خیلی خوب بهت میدم که با فروشش تا آخر عمر راحت زندگی میکنی&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-چی مثلا؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-یه سنگ خیلی گرون&#8230;آوردیمش ژاپن آبش کنیم که اینجا گرفتار بشیم.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-آوردین؟</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-آره،من و بابام&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-روش فکر میکنم ببینم چی میشه&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ممنون&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ولی بهت قول نمیدم&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">وقتی مامور رفت، یهو نگاه فری افتاد به یه نفر که داشتن میبردنش تو سلول بغلی.یه دختر جلف بود که هی جیغ میزد.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-اگه بابام بفهمه منو آوردین اینجا تیکه پارتون میکنه.شما نمیدونید من کی هستم!هی!تو!افغانی!چیو نگاه میکنی؟پسره ی ندید بدید!</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری کلی بهش برخورد.درسته نونوا هست و سر و وضعش زیاد جالب نیست ولی اون بهش توهین کرد.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">موقع شام شد و همه به سمت سالن به راه بودن.جلوی فری به ترتیب پیرمرد و پیرزنه بودن&#8230;ولی آخرین نفر صف بود&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-شانس ما همیشه گنده.تو زندون هم نفر آخریم&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">یهو یکی از پشت دهن فری رو میگیره و میبردش توی یه اتاق.پیر مرد و پیرزن هم که حواسشون به هم بود و متوجه چیزی نشدن&#8230;</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;"> </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">ادامه دارد و امیدوارم ادامه اش را زودتر بنویسم&#8230;</span></h3>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1098</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>متین جان، متین باش&#8230;</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1095</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1095#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 05:32:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامیار</dc:creator>
				<category><![CDATA[غم انگیز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1095</guid>
		<description><![CDATA[هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش          باز جوید روزگار وصل خویش&#8230;

مصیبت وارده به دوست عزیزمان متین ارشادی را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت میگوییم.انشالله خدا به این خانواده داغدار صبر جزیل عطا کند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2><span style="color: #000000;">هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش          باز جوید روزگار وصل خویش&#8230;</span></h2>
<h3></h3>
<h3><span style="color: #808080;">مصیبت وارده به دوست عزیزمان متین ارشادی را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت میگوییم.انشالله خدا به این خانواده داغدار صبر جزیل عطا کند.</span></h3>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1095</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شکستن قبح شکستن حرمت</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1092</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1092#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 08:46:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامیار</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[غم انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[پند و اندرز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1092</guid>
		<description><![CDATA[من یک مخالف بدی هستم، نه موافق موسوی.
سردرگمی من در درستی یا نادرستی امور مشهود است.اتفاقات زیادی از سال گذشته تا امسال رخ داده است.ولی اگر بخواهم کسی را متهم کنم، این خود من هستم.من هستم که نمیتوانم خوب ر از بد تشخیص دهم.من هستم که در حالی که نمیدانم کسی خوب است یا بد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3><span style="color: #993366;">من یک مخالف</span> <span style="color: #ff0000;">بدی</span> <span style="color: #993366;">هستم<span style="color: #993366;">،</span> نه موافق</span> <span style="color: #339966;">موسوی</span><span style="color: #993366;">.</span></h3>
<h4><span style="color: #0000ff;">سردرگمی من در درستی یا نادرستی امور مشهود است.اتفاقات زیادی از سال گذشته تا امسال رخ داده است.ولی اگر بخواهم کسی را متهم کنم، این خود من هستم.من هستم که نمیتوانم خوب ر از بد تشخیص دهم.من هستم که در حالی که نمیدانم کسی خوب است یا بد، به او رای دادم.من هستم که نمیدانم چه کسی راست میگوید، چه کسی دروغ.چه کسی امامی است و چه کسی غیر امامی.من هستم که نمیدانم اگر امام بود، اینان کدام سوی میرفتند&#8230; من هستم که نمیدانم تشبیه نوه امام به فرزند نوح درست است یا به امام حسن.نمیدانم آیا او همانند فرزند ناخلف نوح مسیرش را اشتباه رفته یا مثل امام حسن بعد از فوت جدش مظلوم واقع گشته.ولی یک چیز را میدانم.این را که وقتی صاحبخانه درون خانه مهمان دارد، از در وارد نمیشوم و به صورت او سیلی نمیزنم.زیرا هم خود را تباه کرده ام و هم حرمت صاحبخانه را نگه نداشته ام.میدانم که در روز ۱۴ خرداد عده ای هم خود را در برابر چشم جهانیان ضایع کردند و هم حرمت فرزند امام را شکستند.حتی اگر فرزند نوح بود این کار را نباید میکردند.چون که نوح هم در برابر چشمان همه، سعی در نجات فرزند خویش داشت و همه او را دوست داشتند و از مرگش غمگین شدند.</span></h4>
<h3><span style="color: #993366;">آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است:</span></h3>
<h2><span style="color: #339966;"><span style="color: #333333;">با</span> <span style="color: #00ffff;">دوستان</span> <span style="color: #3366ff;">مروت</span></span></h2>
<h2><span style="color: #333333;">با</span> <span style="color: #ff0000;">دشمنان</span> <span style="color: #339966;">مدارا</span></h2>
<h1><span style="color: #339966;">اللهم عجل لولیک الفرج &#8230; واجعلنا من انصاره و اعوانه &#8230;</span></h1>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1092</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گم شده</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1087</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1087#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 20:13:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohsen</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات دانشکده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1087</guid>
		<description><![CDATA[امروز زودتر از بقیه روزا تعطیل شدم.حالم زیاد خوب نبود چون &#8230; بگذریم &#8230;
وقتی داشتم به سمت درب خروجی دانشکده میرفتم و از جلو حراست که رد میشدم یادم افتاد کسی خونه نیست و همه رفتن نمایشگاه تا لباس عید بخرند منم که دیدم خیلی دمقم گفتم برم یه جای خلوت و یکم قدم بزنم.تصمیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز زودتر از بقیه روزا تعطیل شدم.حالم زیاد خوب نبود چون &#8230; بگذریم &#8230;<br />
وقتی داشتم به سمت درب خروجی دانشکده میرفتم و از جلو حراست که رد میشدم یادم افتاد کسی خونه نیست و همه رفتن نمایشگاه تا لباس عید بخرند منم که دیدم خیلی دمقم گفتم برم یه جای خلوت و یکم قدم بزنم.تصمیم گرفتم برم نوبنیاد و از اون طرف هم سوار ماشینای تجریش بشم و پارک نیاوران پیاده بشم و یه دو ساعتی دور پارک بچرخم.وقتی رسیدم پارک نیاوران برخلاف تصورم که فکر میکردم سر ظهره و خلوت باشه خیلی هم شلوغ بود.مثل اینکه قبلش یه مراسمی چیزی بوده که مردم بعد از تموم شدن مراسم توی پارک از هوای بهاریه آخرای اسفند ماه لذت می بردن.من دنبال جای خلوت بودم.تحمل نگاه های غریب مردم رو نداشتم.گفتم که حالم خوب نیست.یه جای خلوت میخواستم.خواستم که برم سوار ماشین بشم یه هو دیدم یه دختر خیلی ناز و کوچولو تقریبا سه ساله یه گوشه وایستاده و مثل ابر بهار اشک میریزه.رفتم جلو ازش پرسیدم چی شده خانم کوچولو چرا گریه میکنی؟ با صدای خیلی ظریف و نفس های بریده بریدش گفت ماااا ما نمو وو گم کردم.گفتم گریه نکن پیداش میکنیم اما دست بردار نبود سرش پایین بود و فقط گریه میکرد.جلوش رو زانو نشستم و بازوهای کوچیکشو گرفتم آروم در گوشش گفتم منم دیشب بهترین دوستم رو گم کردم منم مثل تو یه عالمه گریه کردم و هنوز دارم دنبالش میگردم اما حالا اول مامان تو رو پیدا میکنیم بعدش دوست منو باشه؟گفت:نگاه کن لای این همه آدم چه جوری میتونم مامانمو پیدا کنم&#8230;همونطور که کنارش نشسته بودم بالا رو نگاه کردم و یک لحظه از اونهایی که از کنارمون رد میشدن ترسیدم.انگار یه بار دیگه دارم با نگاه کودکی هام به آدما نگاه میکنم.یکی سیگار توی دستش یکی دستش تو دستش ! یکی خندون یکی عصبانی یکی &#8230; خلاصه طاقت نیاوردم زود دخترک رو بغل گرفتم و پا شدم وایستادم بهش گفتم حالا بهتر شد؟گفت آره خیلی.انگار که یه کوله بار سنگینی رو از دوشش برداشته باشن احساس ارامش کرد.موهاشو از جلو پیشونیش کنار زدم و گفتم تو هنوز اسمتو به من نگفتیا.گفتش آیدا تو چی؟ گفتم اگه عمو صدام کنی بیشتر دوست دارم.گفت باشه عمو جون.پرسیدم خونتون نزدیک پارکه؟گفتش نه خیلی دوره.گفتم کجاست بلدی؟گفتش کنار مغازه ی آقا یعقوب که بستنی توت فرنگی و چیپس بهم میده.گفتم خب اسم خیابونتونو بگو.گفت نمی دونم دیگه اما در خونمون سبزه زود باش بریم خونه.گفتم آیدا جان یه کم توی پارک باهم دیگه بگردیم و بعدش میریم خونتون باشه؟گفت باشه ولی باید برام بستنی و چیپس بخری.گفتم چشم اما تو هم دیگه نباید گریه کنی و واسم جک تعریف کنی.گفتش باشه عموجون یه روز یه گربه کنار خیابون میگه میو دوستش میگه نمیو گربه میگه چرا نمیو دوستش میگه چون ماشین میو &#8230;.. یک لحظه با هم دیگه آنچنان بلند خندیدیم که انگار نه انگار این همه آدم از کنارمون دارند رد میشن.اصلا حواسم نبود همه داشتن ما دو تا رو نگاه میکردن.انگار توی دنیای دیگه سیر میکردم&#8230;<br />
آیدا رو طوریکه نفهمه داریم دنبال مامانش میگردیم و من هم خونشونو نتونستم با اون آدرسی که داد یاد بگیرم همه ی جای پارک میچرخوندم.البته اون هم یه لحظه از چیپس و بستنیش غافل نمیشد.وقتی بستنی شو خورد و خواست که چیپسشو باز کنه یه زنی دوید سمت ما و طوری آیدا رو از بغلم گرفت که انگار من میخواستم بدزدمش.آیدا هم وقتی مامانشو دید با خنده توی صورت بر افروخته ی مامانش گفت داشتیم با عمو میومدیم خونه پیش تو،چرا هنوز نرفتی خونه؟<br />
وقتی که قضیه رو برای مامانش توجیه کردم و قصدم از این کار رو فهمید کلی ازم تشکر کرد و رفتن.آیدا از دور صدا زد دوستتو کجا گم کردی؟ آروم گفتم تو آسمون و واسش دست تکون دادم &#8230;</p>
<p>><br />
محسن</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1087</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شبی از آنِ رابی</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1086</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1086#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 07:24:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohsen</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1086</guid>
		<description><![CDATA[http://www.freespiritart.com/images/mother-child-seward.jpg
 نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>http://www.freespiritart.com/images/mother-child-seward.jpg<br />
 نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.</p>
<p>    امّا، از آنچه که شاگردان &#8220;از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده&#8221; می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.</p>
<p>    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، &#8220;مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.&#8221;  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.</p>
<p>    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.</p>
<p>    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، &#8220;من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟&#8221;.  توضیح دادم که، &#8221; تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی.&#8221;  او گفت، &#8220;مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!&#8221; او خیلی اصرار داشت.</p>
<p>    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.</p>
<p>    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، &#8220;چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟&#8221;</p>
<p>    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی ۲۱ موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.</p>
<p>    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، &#8220;هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟&#8221;  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، &#8220;می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد.&#8221;</p>
<p>    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.</p>
<p>    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.</p>
<p>    رابی در آوریل ۱۹۹۵ در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1086</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>واژگون</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1085</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1085#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 18:39:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mohsen</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1085</guid>
		<description><![CDATA[من واژگون من واژگون من واژگون رقصیده ام
من بی سر و بی دست و پا درخاک و خون رقصیده ام
میلاد بی آغاز من ، هرگزنمی داند کسی
من پیر تاریخم که بربام قرون رقصیده ام
فردای ناپیدای من ، پیداست درسیمای من
این سان که با فردائیان در خود کنون رقصیده ام
منظومه ای از آتشم ، آتشفشانی سرکشم
در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من واژگون من واژگون من واژگون رقصیده ام<br />
من بی سر و بی دست و پا درخاک و خون رقصیده ام<br />
میلاد بی آغاز من ، هرگزنمی داند کسی<br />
من پیر تاریخم که بربام قرون رقصیده ام<br />
فردای ناپیدای من ، پیداست درسیمای من<br />
این سان که با فردائیان در خود کنون رقصیده ام<br />
منظومه ای از آتشم ، آتشفشانی سرکشم<br />
در کهکشانی بی نشان ، خورشید گون رقصیده ام<br />
ای عاقلان در عاشقی دیوانه می باید شدن<br />
من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام<br />
میلاد دانائی منم ، پرواز بینائی منم<br />
من در عروجی جاودان ، از حد فزون رقصیده ام<br />
پیراهن تن پاره کن ، عریانی جان را ببین<br />
من در جهان دیگری ، از خود برون رقصیده ام<br />
با رقص من در آسمان ، رقصان تمام اختران<br />
من بر بلندای زمان ، بنگر که چون رقصیده ام</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1085</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فری شاطر و سنگ جادو۲</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1081</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1081#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 05:42:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامیار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1081</guid>
		<description><![CDATA[با سلام.حتما یه زمزمه هایی راجع به یه چیزایی شنیدین.این یه دفعه میتونین جدی بگیرین!!!
و حالا داستان!به اونجا رسیدیم که فری برای رفتن به ژاپن سوار هواپیما شد&#8230; اینم ادامه ی داستان پس از وقفه ای طولانی&#8230;

 پیرمرد داشت میخوابید که مهماندار اومد و ادا و اصولش رو شروع کرد.
 فری:حاج آقا پاشو اینا رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3><span style="color: #0000ff;">با سلام.حتما یه زمزمه هایی راجع به یه چیزایی شنیدین.این یه دفعه میتونین جدی بگیرین!!!</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">و حالا داستان!به اونجا رسیدیم که فری برای رفتن به ژاپن سوار هواپیما شد&#8230; اینم ادامه ی داستان پس از وقفه ای طولانی&#8230;</span></h3>
<p><span style="color: #0000ff;"><span id="more-1081"></span></span></p>
<h3><span style="color: #0000ff;"> پیرمرد داشت میخوابید که مهماندار اومد و ادا و اصولش رو شروع کرد.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;"> فری:حاج آقا پاشو اینا رو باید یاد بگیری! </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">حاج آقا:استغفرا&#8230; این دیگه چه وضعشه.اون دفعه هم که میخواستیم بریم کربلا یه خانومه اومد و از این کارای قبیح کرد. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری:حاج آقا داره آموزش میده </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">حاج آقا:یعنی چی آموزش میده؟؟؟خودش کمه به بقیه هم آموزش میده؟ </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری:حاج آقا بی خیال.بخواب.کمربندتو قبل خواب ببند!(اول ایمنی بعد داستان) &#8230; </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">هواپیما راه میافته و از زمین بلند میشه. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ها &#8230; خوش وگذره؟ </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-کیه؟ -اگر وفهمیدی!!؟؟سنگم دیگه!!! </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-کوشی؟ </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-توی کیف حاج آقا بیدم.حاج آقا منه از میرزا قاسم خریده بید وبره جاپون آبم کنه. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-میخوای نجاتت بدم؟ </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-نه لازم نبید.من خودم نجات پیدا خواهم کرده بید. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-چـــــــــی میــــــــگـــــــــی!!! </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-همین که وگفتم. &#8230; </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">موقع ناهار شد و همه گشـــــــــــــــــنه،منتظر ناهار بودن.میزاشون رو باز کردن و مهماندار بشقاب واسشون آورد!!! </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-عجب&#8230;از کی تا حالا تو هواپیما با بشقاب چینی غذا میدن؟؟؟ یه خانومه که چادر گل گلیش رو دور کمرش بسته بود ظاهر شد و یه قابلمه بزرررررررررگ دستش بود.یه آقاهه هم پشتش بود که انگار شوهرش بود و اونم یه قابلمه کوچیکتر دستش بود.دونه دونه تو بشقاب هر کی برنج و خورشت قیمه میریختن و میرفتن.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">غذا خوردن مهمونا که تموم شد صف طویلی جلوی WC شکل گرفته بود که تا پشت کابین خلبان ادامه داشت.هر کس هم از دسشویی بیرون میومد دعوتش میکردن به کابین انتهایی واسه چای. فری هم توی صف وایساد و کم کم جلو رفت. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-خدا رو شکر بالاخره به دسشویی رسیدم،کم مونده بود&#8230; </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری بعدش به سمت چای روانه شد و پس از اینکه وارد کابین آخر شد با تعجب دید که هیشـــکی اونجا نیست&#8230;ییهو ۲نفر گنده از پشت گرفتنش و جلوی دهنش رو گرفتن و به سمت انتهای هواپیما بردنش&#8230; فری واقعا ترسیده بود و نمیدونست قراره چی به سرش بیاد که ییهو دید که درب پایین هواپیما بازه و فهمید که دیگه آخر کاره &#8230; </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;"> توی دلش میگفت : ای سنگ لعنتی حتما توش ضبط صوت بوده و من نمیدونستم.چقدر من ساده و احمقم.اینا با مامان بابای من خصومت شخصی داشتن،منم دارن میکشن!!! </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">و دیگر فری لحظات پایانی عمرش را سپری میکرد &#8230;    همینطور که فری حاج و واج مونده بود یه کوله پشتی انداختن پشتش و بهش گفتن: </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-هر موقع احساس خطر کردی این نخ رو بکش!!!یاح یاح یاح یاح!!! </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">و فری رو پرت کردن پایین.داشت از ترس سکته میکرد و مونده بود چیکار کنه.بعد یاد نخ افتاد&#8230;نخ رو هر چی میکشید هیچی نمیشد.ارتفاع کم و کمتر میشد که ییهو یه صدای دینگ اومد و بالاخره چترش باز شد.تازه فهمید که چتره خودش بعد از یه مدت زمان باز میشده&#8230;آروم آروم اومد پایین و افتاد وسط دریا&#8230;به زور خودشو روی آب نگه داشته بود و یه نگاه که به اطراف کرد دید کلی قایق دور و نزدیک هستن و دارن بقیه مسافرا رو از آب میگیرن.</span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری کلی داد و بیداد کرد و یه قایق بهش نزدیک شد.دستش رو گرفتن و سوار قایقش کردن. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-خدا خیرتون بده.یه عده از خدا بی خبر یه شوخی بی مزه با مسافرا کردن و همه رو ریختن تو آب.خوب شد شماها اینجا ماهی گیری میکردین وگرنه اونایی که شنا بلد نبودن تلف میشدن. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-آخـــــــــی.سردت که نیست؟میخوای لباسمو بدم تنت کنی؟ </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-خدا خیرت بده جوونمرد.دستت درد نکنه،دارم یخ میکنم.ممنون میشم. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ببندین این دهنشو،زیادی حرف میزنه. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-نه جون مادرت من نفس&#8230; &#8230;. &#8230;. . </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-آهان.این شد.ببین جوجه!اینجا واسه تو و امثال تو آخر دنیاس.هیشـــــــکی نیست که به دادت برسه.وسایل ارتباطی مرتباطی هم بدردت نمیخوره.هر چند اگه داشته باشی هم الان سالم نمونده.خالیش کنید&#8230; </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">همه لباسای فری رو خالی کردن و دست و پاشو بستن و درازکش گذاشتنش گوشه ی قایق.ییهو دید که اون پیرمرده هم سوار قایق شد. </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-(تو دل فری:ای پیرمرد ناجنس!اگه میدونستم اون سنگ قلابی کار خودته،عمرا &#8230; عمرا چی آخه؟؟؟ بالاخره که منو مینداختن تو آب!!!) </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">یهو دید که پیرمرد هم همون بلاها رو سرش آوردن و انداختنش کنار فری&#8230; در حالی که دهن هر دوشون بسته بود فری شروع کرد به صحبت&#8230; </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ولام حاو آوا (سلام حاج آقا) </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ونام؟ (زنام؟) </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ونام نه،ولام (زنم نه،سلام) </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ووام؟ (لبام؟) </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ویویا واو آوا (بی خیال حاج آقا) </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">-ها؟؟؟ </span></h3>
<h3><span style="color: #0000ff;">فری روش رو برگردون و بی خیال این یارو شد.تو دلش از خودش بدش اومد که به پیرمرد تهمت زده.ولی ماجرای واقعی چی بود؟؟؟</span></h3>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1081</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخیییییییییییی&#8230; :)</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1078</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1078#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 04:00:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامیار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1078</guid>
		<description><![CDATA[

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین . چه هنرمندانه این زوج گذر عمر را نشون میدن تا چشم بهم بزنیم پیر میشیم و مرگ . پس &#8230;..: طنز ایران



]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="content_div-3714">
<div id="attachment_3713" class="wp-caption alignright" style="width: 430px;"><a href="http://www.tanziran.com/"><img class="size-full wp-image-3713" title="بنشین بر سر جوی و گذر عمر ببین : طنز ایران" src="http://www.tanziran.com/wp-content/uploads/2010/01/45.jpg" alt="بنشین بر سر جوی و گذر عمر ببین : طنز ایران" width="420" height="296" /></a></p>
<p class="wp-caption-text">بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین . چه هنرمندانه این زوج گذر عمر را نشون میدن تا چشم بهم بزنیم پیر میشیم و مرگ . پس &#8230;..: طنز ایران</p>
</div>
</div>
<hr class="translate_hr" />
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1078</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهترین بازی که تا حالا کردم</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1072</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1072#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 05:13:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامیار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1072</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;Excuse me, can you tell me which compartment is Tyler Whitney&#8217;s?&#8221;
I have nothing but respect for a designer who, in this era of twitch-reflex gaming and short attention-span consumers, labors so intensely over a game design to create a setting that can truly enchant the player. Jordan Mechner, creator of the Prince of Persia games, [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align: left;"><span style="color: #3366ff;">&#8220;Excuse me, can you tell me which compartment is Tyler Whitney&#8217;s?&#8221;</p>
<p>I have nothing but respect for a designer who, in this era of twitch-reflex gaming and short attention-span consumers, labors so intensely over a game design to create a setting that can truly enchant the player. Jordan Mechner, creator of the Prince of Persia games, went against every conventional thought of design theory, in an almost kamikaze attempt to do something that had just not been done before. The setting of The Last Express, the resulting product that both began and ended Mechner&#8217;s Smoking Car Productions studio, is nothing short of sheer brilliance. The idea of riding a train through Europe in the midst of a heap of political drama is exciting enough in itself. This isn&#8217;t just any train though; it&#8217;s the famed Orient Express, running from Paris to Constantinople. And the time isn&#8217;t just any era; it&#8217;s late July of 1914—the week that World War I began</p>
<p><span id="more-1072"></span>.</p>
<p>The Last Express, though imperfect to be sure, is a masterpiece in many respects. You play Robert Cath, summoned to Europe by an old friend named Tyler Whitney who requests your assistance on the train. Once you get there, Tyler&#8217;s been brutally murdered, and that&#8217;s just the beginning of the mystery. As you assume Tyler&#8217;s identity, you will soon be plunged into a mass of political intrigue. There is a member of African royalty with his own private car, who is prepared for some sort of exchange. A German man named August Schmidt seems prepared to sell you some contraband, not to mention an Austrian spy and a group of Serbian nationalists who will give their life (and take yours) for their cause.</p>
<p>This game is unbelievably successful in drawing the gamer into the environment of the train, and almost demands that it be played with the lights dimmed and no extraneous noises so as to appreciate the claustrophobic sounds of the train. It&#8217;s a small environment indeed; two sleeping cars with eight compartment each, the prince&#8217;s private car, a dining room, a smoking room, and the baggage car. All the action takes place in these areas. Unlike games such as Beneath a Steel Sky which are scenery-driven in many respects, this game is as completely character-driven as an adventure could be. The characters are distinct and vividly realistic. The main character has a personality, a rarity in most first-person games.</p>
<p>The puzzles are also implemented quite well in this game. There are no frustrating Myst-like puzzles, because Mechner has no desire to hamper your progress in the game. But this isn&#8217;t a cakewalk; there are quite a few necessary dilemmas that may take the gamer some time to unravel. Most of these are issues of timing, and the skillful balance generally prevents them from becoming exercises in frustration. In the event of death, the player has the freedom to rewind the game&#8217;s clock to any point in the game and start over from there.</p>
<p>There are two things that I really love about Last Express. One is the technical aspect: TLE features some staggeringly gorgeous graphics and animation. The jerky frame-skipping style of animation takes some getting used to, but in the end it adds to the old-movie feel. When there is full animation, such as cut-scenes when the train pulls into a major station, it is a breathtaking sight. The hand-drawn scenes of Europe are gorgeous. The sound is also noteworthy; an understated classical soundtrack frames the monotonous clatter of train tracks. The voice-acting on this game is absolutely second to none. Obviously there are many different languages being spoken and apparently no expense was spared in hiring the best in voice talent. German, Russian, French, Serbian&#8230;each is here, spoken to perfection.</p>
<p>But the feature that I really love is the way time passes whether or not you&#8217;re doing anything. I always wished that games would incorporate this more. Willy Beamish was one notable game that I appreciated this about. In this game, there are fifteen other passengers aboard, and they work under their own schedule. Herr Schmidt will go have dinner with Miss Wolff at 7:40 whether or not you intercept him in the hall, or sit next to them and eavesdrop, or simply sit in your compartment and examine your inventory. This feature makes it impossible to experience everything in the game the first time through, providing for immense replay value. I hope that more games will utilize this feature in years to come; I&#8217;d love to think how it could be utilized in a detective mystery game.</p>
<p>The Last Express is not very useful as a Pepper&#8217;s Adventures in Time-ish history education device. The European political situation in mid-1914 is complicated, and not easily explained by a computer game. You will find that you enjoy the game much more if you have a fairly decent understanding of what was happening; otherwise the characters&#8217; motivations will remain cloudy. Perhaps this can be seen as a weakness, but the game would have lost a tragic amount of its dramatic edge otherwise and if anything here&#8217;s a reason for you to bone up on your pre-WW1 history. Sadly, Broderbund was led to believe there was no audience for this game as a result of the high level of storytelling, and the marketing was minimal at best. Suffice it to say the game was a financial failure, and without a doubt the saddest non-success story on this countdown.</p>
<p>The Last Express is not without flaws; it&#8217;s too short and in true Hollywood fashion, the romantic subplot feels contrived and unnecessary. But five years later, the story is still brilliant, the intrigue and intensity is authentic and believable, and the graphics and voice acting are marvelous. The game still feels brand new. The Last Express is without a doubt worth the price of the ticket, and the #12 adventure game of all-time.</p>
<p></span></h3>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1072</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ای-ریپابلیک</title>
		<link>http://hsefc.gigfa.com/?p=1070</link>
		<comments>http://hsefc.gigfa.com/?p=1070#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Jan 2010 04:09:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامیار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hsefc.gigfa.com/?p=1070</guid>
		<description><![CDATA[به سفارش دوست عزیز،حسام.درباره یک بازی آنلاین.




]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #00ccff;">به سفارش دوست عزیز،حسام.درباره یک بازی آنلاین.<br />
</span></h2>
<p><span style="color: #00ccff;"><span id="more-1070"></span><br />
</span></p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" style="cursor: -moz-zoom-in;" src="http://up.iranblog.com/7/1263028065.jpg" alt="http://up.iranblog.com/7/1263028065.jpg" width="412" height="590" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hsefc.gigfa.com/?feed=rss2&amp;p=1070</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
