مرداد
۰۳

فری شاطر و سنگ جادو ۳

سلام.تو شماره قبل گفتم یه زمزمه هایی شده که این دفعه میتونید جدی بگیرید…دیدید جدی بود؟

این داستان فری شاطر هم خیلی دیر به دیر میرسم بنویسم.زندگی و نشریه و فیلم و کار و … واسه آدم وقت و دل و دماغ و … نمیذاره که…

به اونجا رسیدیم که فری رو انداختن تو قایق…

دنباله ی “فری شاطر و سنگ جادو ۳”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




مرداد
۱۰

جومونگخانی ۷

سلام

http://dc162.4shared.com/img/120255703/af0b2a58/Jomongkhani.jpg?sizeM=3

دنباله ی “جومونگخانی ۷”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




مرداد
۰۸

جومونگخانی ۶

سلام.

برای پست مصاحبه یه نموره پایین برید.برای داستان یه نمیره پایین برین و روی دنباله کلیک کنید.

http://dc162.4shared.com/img/120255703/af0b2a58/Jomongkhani.jpg?sizeM=3

دنباله ی “جومونگخانی ۶”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




مرداد
۰۲

جومونگخانی ۴

http://dc162.4shared.com/img/120255703/af0b2a58/Jomongkhani.jpg?sizeM=3

با تشکر از متین که عکس پارسال رو واسم فرستاد.آرمین خجالت بکش.۱سال گذشت و نه فیلمو دادی نه عکسارو… :(

سلام.اینم از قسمت بعدی…

آنچه گذشت:
توی قسمت قبل دیدیم که همه ی بچه ها توی زندان گیر افتادن.دلیلش هم اتهام سرقت توربین بود.پس از بازجویی بچه ها منتظر اینن که فردا برن به دادگاه و از خودشون دفاع کنن…

دنباله ی “جومونگخانی ۴”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




تیر
۲۹

جومونگخانی۳

در خدمتتون هستم با قسمت بعدی داستان که کم کم جذابیتش بالاتر میره…

آنچه گذشت:
تو قسمت قبل دیدین که عنایت واسه اینکه بقیه زندگیشو تو راحتی باشه اون اتاق مخوف رو واسه خودش درست کرده بود و چون ما مزاحمش شدیم خودش از اونجا رفت و ما رو زندانی کرد و تنها راه نجاتمون رو یه بازی معرفی کرد که مجبور شدیم بازی کنیم.شانس من تو مرحله اول خوب بود ولی محمد حسین باید از خالو نمره میگرفت.بعد از اینکه آرمین گیر افتاد و محمد حسین هم گرفتن، متین رو هم مجبور شدیم پشت در بذاریم تا بتونیم این معما رو با دخالت در کامپیوتر استاد حل کنیم.نمره محمد حسین عوض شد و بازی قاطی کرد و حالا ادامه بازی و داستان…

دنباله ی “جومونگخانی۳”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




خرداد
۱۶

جومونگخانی۱

سلام.در خدمتتون هستم با یه داستان دیگه.اهههههههه بازم داستان چرت… :)

این داستان چون طولانیه تصمیم گرفتم چند قسمتش کنم…در بین قسمتها میتونین نظراتتونم بگین تا در قسمت های بعدی بهتر بشه…در ضمن ۲-۳ قسمت بعدی از الان آمادس پس اگه نظری دارین سریعتر بگین!!!

دنباله ی “جومونگخانی۱”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




فروردین
۱۲

روزی که … شدم.

سلام.
صبح وقتی از خواب پا شدم که آماده بشم واسه دانشگاه،رفتم جلوی آینه تا دست و صورتمو بشورم.اما با چیز عجیبی مواجه شدم. …
بالاخره تونستم به طور مخفیانه از خونه خارج بشم.واسه اینکه کسی منو نشناسه مجبور شدم یه چادر هم بپوشم و یه عینک آفتابی هم بزنم و بقیه صورتم رو با چادر بپوشونم.توی راه مترو یکی ۲نفر تیکه های ناجور انداختن ولی مجبور بودم محلشون نکنم.توی ایستگاه مترو نشسته بودم که یه آقاهه هی زیر زیرکی نگاه میکرد.منم اعصابم خورد شد و برای اولین بار رفتم روی صندلی زردا نشستم.وقتی مترو اومد به ناچار رفتم توی واگن بانوان.واقعا حس غربت میکردم.چنتا از هم دانشکده ای ها هم اونجا بودن و مدام حرف میزدن با هم.هر جا چنتا خانم میدیدم سعی میکردم از رفتارشون تقلید کنم.معلوم نبود تا کی باید این وضعو تحمل میکردم.شاید تا ابد.وقتی داشتم سوار اتوبوس میشدم داشتم میرفتم پیش بچه هامون بشینم که یهو یکی داد زد خانوم!!!جای شما اون عقبه…خیلی ناراحت شدم…اما از یه طرف سریع رفتم نشستم ته اتوبوس.چون همیشه ته نشینی رو دوست دارم.چنتا خانوم داشتن میشستن بغلم و من همش ازشون فاصله میگرفتم.واقعا اعصابمو خورد کردن.همشون تو گوششون هندز فری کرده بودن و یه آهنگو هماهنگ گوش میدادن و بشکن میزدن.یه پیره زنه هم که جلو نشسته بود میگفت خدا شفاتون بده.این بچه مدرسه ای های حکیمیه هم که نگو.وقتی از اتوبوس پیاده شدم یه نفر بهم گفت خانوم پشت چادرتون آدامس چسبیده.بی ادبا چادر نازنینم رو کثیف کردن.ساعت داشت ۸ میشد و باید میرفتم سر کلاس ولی بدبختانه توی اون کلاس همه همدیگرو میشناختن.سرمو انداختم پایین و فرط رفتم و نشستم ته کلاس.
آقایون که همه چپ چپ بهم نگاه میکردن.یکی از خانوما برگشت و پرسید شما تازه اومدید دانشگاه؟گفتم نه.(وقتی دیدم صدام هم نازک شده داشت اشکم درمیومد.)گفت:چه رشته ای هستین؟گفتم ایمنی.دیگه هم بسه برگرد درستو گوش کن.خانومه خیلی بهش برخورد ولی چند تا از آقایون خیلی حال کردن.کلاس که تموم شد استاد میخواست حضور غیاب کنه و اسم همه رو خوند.آخرش همین خانومه گفت :ببخشید استاد اسم این خانومو نخوندید.استاد اسممو پرسید و من مجبور شدم به دروغ بگم:خورشید خیرخواه
همون موقع یکی از آقایون به اون یکی گفت از این به بعد بهش میگیم خانوم خ خ خ.با خودم گفتم این همه اسم چرا اینو گفتم؟؟!!
بعد از کلاس رفتم توی آلاچیق خانما نشستم و همش حسرت آلاچیق پسرا رو میخوردم و دورانی که با بچه ها داشتیم.یهو یه نفر اومد و گفت چایی میخوری؟گفتم نه ممنون.من چایی خور نیستم.بعد اومد نشست و
گفت تا حالا تو دانشگاه ندیدمت.چه رشته ای میخونی؟
گفتم:ایمنی
-تازه اومدی دانشگاه؟
-تقریبا
و کلی آمار دیگه گرفت و همون روز پخش کرد.
توی آلاچیق یه نفر داشت ساندویچ میخورد و اشک تو چشماش جمع شده بود.بهش گفتم:ببخشید میتونم بپرسم چی شده؟
یهو طرف بغضش ترکید و زد زیر گریه.بغل دستیاش هم نمیتونستن آرومش کنن.بلندش کردن بردنش بیرون.
۲نفر که اینور نشسته بودن داشتن با هم حرف میزدن.
-امروز این پسره نیست.
-کدوم پسره؟همون که موهاش سیخه؟
-نه
-همون که همیشه خشکه و خودشو میگیره؟
-نه
-همون که با لباس زیر میاد دانشگاه؟
-نه بابا.همون تپله که بیخودی همش میخنده.
-چه خوب که نیست.حداقل یه روز عکس نمیگیره.
-خب اون عکس نگیره یکی دیگه میگیره.ماشالله همه واسه ما دوربین به دست شدن.
-آره بگم خدا چی کارش کنه مردم آزارو!!!!
دیگه کم کم اعصابم داشت بهم میریخت که یکیشون گفت
-میدونی این پسره بهم پیشنهاد داده؟
-این کارشه تا حالا ۱۰ دفعه هم به من پیشنهاد داده… (داشتم شاخ درمیاوردم.آخه چقدر چرت و پرت میگین!!!!!)
-یه دفعه هم بهم پیشنهاد ازدواج داد که من رد کردم.
بی اختیار پا شدم و با کیف مامانم کوبیدم تو دماغ یکیشون.یه جوری که با ۱۰تا عمل هم درست نشه.بعدشم در حالیکه طرف گریه میکرد و مدام ناسزا میگفت از آلاچیق بیرون رفتم.
رفتم سایت اما یادم افتاد که کارتم ماله یه پسره.پس منتظر موندم چند خانم بیاد رد بشن و من لاشون برم تو.خلاصه که لا به لای چند نفر کارت زدم و رد شدم و یه گوشه نشستم.بعد یکی اومد و صندلی کناریم نشست.تند تند هم چیپس میخورد و رو اعصاب بود.من که از بی جایی اومده بودم تو سایت و الکی تو سایتا اینور اونور میرفتم.یهو چشمم به مانیتور طرف که نوشته غلومی.سریع به اونیکه دنبال کشف غلومی بود اس-ام-اس زدم که طرف توی سایته و فلان جا نشسته.وقتی رفیقم اومد مدام دنبال من بود.اس-ام-اس زد تو کجایی؟من گفتم نیستم.یهو دیدم خانم افروز اومده بالا سرم و میگه شما کارت زدین نشستین؟گفتم ببخشید کارتم نیست.گفت پس بفرمایید بیرون.
از سایت رفتم بیرون.کلاس بعدیم ۲بود.رفتم سلف و این دفعه هم ژتون روز گیرم نیومد.بچه ها رو دیدم که مشغول گپ زدن و خندیدن هستن اما من با حسرت رفتم توی سلف خانوما.یکیشون صدا زد خ خ خ …
فقط میخواستم اونجا بشینم.اما بازم حوصلم سر رفت و پا شدم رفتم کتابخونه.اونجا اون خانومه که گریه میکرد رو دیدم و هنوزم داشت گریه میکرد.ازش پرسیدم نمیخوای بگی چی شده؟یهو باز زد زیر گریه و بقیه اومدن آرومش کنن.به هیشکی نمیگفت مشکلش چیه.
یهو چشمم افتاد به شیشه وسط که یه مقدارش کم کدر شده.یه آقایی داشت همش اینورو دید میزد.من از یکی ماژیک گرفتم و رفتم روی شیشه شکلک یه آدم اخمو رو کشیدم.طرف خوشش اومد و از زیر شیشه شماره تلفنشو رد کرد اینور.اول از همه چک کردم ببینم تو شمار هام دارمش یا نه.دیدم ندارمو خیالم راحت شد از بچه های خودمون نیست.با خودم گفتم بهتره کلاس رو بپیچونم و یه درسی به این پسره بدم.خلاصه رفتم بیرون و زنگ زدم بهش و قرار گذاشتیم ساعت ۴ بریم بیرون. …
داشتم دستامو میشستم که کیف یکی از خانوما که آویزون بود منو به فکر انداخت.کلی از لوازمشو خالی کردم تو کیف مامانم و با خودم بردم به سرویس طبقه بالا و …
از دانشگاه که رفتم بیرون و سوار اتوبوس شدم بازم همون دختره در حال گریه بود.ازش پرسیدم یعنی ساندویچه اینقدر بد مزه بود؟
گفت بابا ولم کن دیگه!!!دیگه سازمان رام نمیدن…
یهو ۲زاریم افتاد.گفتم عاشق تویی؟گفت نه من عاشق نیستم.گفتم خنگه من کامیارم…
وقتی عینکمو ورداشتم از خنده داشت میترکید.بهش گفتم دیوونه تو که خنده دار ترشدی.همه تعجب کردن این که از صبح داشت گریه میکرد چجوری یهو خندون شد.
گفت:تو چرا اینجوری شدی؟
-نمیدونم صبح پا شدم دیدم اینجوری شدم.تو هم همینطور؟
-آره.هیشکی دیگه اینجوری نشده؟
-نمیدونم من که متوجه نشدم.
-حالا چجوری بریم خونه؟
-من چه میدونم؟قایمکی برو یه گوشه قایم شو.میخوای قبلش برو آرایشگاه و موهاتو کوتاه کن و بعد هم با صدای کلفت حرف بزن بقیش هم خودت یه کاری کن.منم این ایستگاه باید پیاده بشم کار دارم.
-باشه فردا میبینمت خانم.
پیاده شدم و چادر رو جمع کردم و گذاشتم تو کیف مامانم.یهو طرف با ماششین اومد و سوار کرد منو.کلی چرت و پرت و مزخرف بافت منم فقط گشنم بود.گفتم نمیخوای چیزی مهمونم کنی؟رفتیم یه جایی و زد بغل و بعد ۱۰دقیقه برگشت و یه کادو داد دستم.گفتم این چیه؟گفت باز کن میفهمی.بازش کردم و دیدم یه ادکلن زنونس.اعصابم خورد شد.بهش گفتم تو به این میگی مهمون کردن؟
گفت:آهان فهمیدم منظورت چیه.بعد رفت بیرون و یه ربع بعد برگشت و یه بسته بزرگ داد و گفت این مال توه.بازش کردم و دیدم توش یه پالتوه.سرش داد زدم و گفتم دیوونه بریم یه چیزی بخوریم!!!گفت عاشق این دیوونه بازیاتم.با خودم گفتم حالا خوبه چند ساعت نشده داره چرت میگه.غذا رو که زدیم منو میخواست برسونه خونه که گفتم ممنون من با مترو میرم.کلی اصرار کرد اما قبول نکردم.گفت پس،فردا شام خونه من مهمون باش.گفتم تا فردا.کم کم داشتم حال میکردم که چجوری طرفو تیغ زدم.حالا میخواستم برم خونه اما با چادر یا مانتو که نمیشد.اول از همه رفتم یه بوتیک و پالتو رو با یه دست لباس مردونه عوض کردم.بعد رفتم خواستم برم آرایشگاه تا موهامو بزنم اما روم نشد.اول رفتم و یه آب سر و صورتم زدم و با یه سری وسایل قیافمو طبیعی کردم. بعد رفتم یه قیچی خریدم و یه گوشه خودم شروع کردم به کوتاه کردن موهام.دیدم خیلی ضایع شد.رفتم آرایشگاه مردونه سر کوچمون و بدون این که هیچ حرفی بزنم با اشاره گفتم موهامو کوتاه کنه.
وقتی رسیدم در خونه همه چیزو چک کردم.قیافم تقریبا به شکل قبل برگشته بود و وسایل مامانم هم توی یه کیسه گذاشته بودم.در رو باز کردم و سریع رفتم بالا و گرفتم خوابیدم.از پایین صدا زدن شام نمیخوری؟با صدای کلفت کرده گفتم نه سیرم.
بعد هم گرفتم خوابیدم………………………………………………………………………………………………………………………….
صبح وقتی از خواب پا شدم که آماده بشم واسه دانشگاه،رفتم جلوی آینه تا دست و صورتمو بشورم.اما با چیز عجیبی مواجه شدم.
دوباره پسر شده بودم.از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم.به عاشق اس-ام-اس زدم و
گفتم:تو هم پسر شدی؟
گفت:آره.یادت باشه راجع به این موضوع هیچ وقت به هیچ کس هیچی نگی.
گفتم:من که میگم.بذار همه بدونن چقدر بد بختی کشیدیم.
اون روز خیلی راحت رفتم دانشگاه و هر کس رو میدیدم یاد کارایی که دیروز کرده بود میافتادم.اون پسره هم همش تماس میگرفت و من ریجکت میکردم.توی آلاچیق و سلف پسرا هم با بچه ها گل میگفتیم و گل میشنیدیم.توی سایت هم غلومی رو دیگه همه بچه ها میشناختن و دیگه نظر نمیذاشت.همه چیز خوب بود و بعد از کلاسا هم با بچه ها بیرون رفتیم و شب هم خیلی راحت به خونه برگشتم.
اگه در مورد یه نفر بد میگید فکر نکنید اون هیچ وقت نمیفهمه.
اگه به کسی دروغ میگید یا تهمت میزنید فکر نکنید اون هیچ وقت نمیفهمه.
اگه کار بدی رو انجام میدین و فکر میکنید دارید مخفیانه انجامش میدین فکر نکنید هیشکی هیچ وقت نمیفهمه.
تازه اگر هم هیچ وقت هیشکی کاراتون رو نفهمه،…
.یکی هست که همیشه ما رو میبینه.

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




اسفند
۲۱

کودتا

سلام

حتما آفلاین بشین.
مثل همیشه اتوبوس دم دانشگاه توقف نکرد و توی ایستگاه پیاده شدم.در اولین نگاه که به دانشگاه کردم دیدم یه عده دم در وایسادن و میگن عنایت… عنایت…  … ، بعدش مامورین نگهبانی و حراست روی اونا آب جوش میریزن.بعد اون عده میگفتن حراست … حراست … … .خیلی اوضاع قاراشمیش میزد.دانشجوها همه دم در مشغول اعتراض بودن و شعر حراست حراست رو میخوندن.به جمع که رسیدم دیدم استاد هدوتس یجاح وایساده و بچه هایی که اونجا هستن جلو اسمشون به نشانه حضور تیک میزنه.
چنتا از بچه ها داشتن با هم صحبت میکردن.
عاشق:الان یه اس-م-اس میزنم چنتا موشک کروز واسمون بفرستن.
…:آقای عاشق زشته.اینقدر مارو اذیت نکنین.میشه با صحبت حلش کرد.
احسان:من کلا با کودتا خیلی حال میکنم.تا کی باید ننگ اسارت را تحمل کرد؟پیش به سوی آزادی.
داوود:ولم کنید!!!
دانیار:چی میییگیی!!!به نظرت الان با کودتا وضع بهتر میشه.الان چنتا کاری که با کودتا میشه کرد ولی بدون اون نمیشه کرد رو نام ببرید.
احسان:یه نگاه به اون طرف بنداز.
اون طرف یه عده به سرکردگی … شعار میدادن.حراست…حراست…حمایتت میکنیم ،
،حفاظت…حفاظت…حفاظتت میکنیم.
امیر:حداقل نشون میدیم که متحد هستیم.
یکم اونور تر رو دیدم که یکی از توریست های افغانی حکیمیه داشت با آب جوشی که روش میریختن دوش میگرفت که مامورین حراست بهش گفتن بیا درون دانشکده.عنایت بزرگ به کمک تو نیاز دارد.بیا و از غذاهای فوق العاده و رنگارنگ بخور و از آبی که از دستشویی کنار سلف پر میشود بنوش و بگو مرگ بر دانشجو.بعدش هم میتونی به طور نامحدود از اینترنت با سرعت ۱۰۰ترابایت در نانوثانیه استفاده کنی و هر فیلم ناجوری هم خواستی میتونی دانلود کنی.
مامورین مدام مردم رو به دانشکده دعوت میکردن ولی همه میدونستن که وعده های اونا درباره غذاهای سلف و اینترنت و اینا همش الکیه.ولی بازم یه عده افغانی خوش باور میرفتن اون تو و میگفتن مرگ بر دانشجو.
بعضی از خانوما هم به نشانه اعتراض موهاشونو بییییشتر میذاشتن بیرون.ما هم بهشون میگفتیم راههای بهتری واسه اعتراض وجود داره.مثل پرتاب لنگه کفش.اگه کفشتون پاشنه بلند باشه امتیازش دوبل حساب میشه.
خلاصه که همه میخواستن وارد دانشکده بشن و کودتا رو به انجام برسونن ولی مسئولای دانشکده از قبل فکر همچین روزی رو کرده بودن و تمام اطراف دانشکده رو حفاظ گذاشتن و واسه خودشون یه قلعه درست کردن.
حراست:من الان زنگ زدم به پلیس ۱۱۰ و الان میان و همتونو جمع میکنن.
خانم …:تلفن و اینترنت دانشکده رو قطع کردیم خالی نبند.روی موبایلاتونم که نویز انداختیم و هیچ ارتباطی با بیرون ندارین.
حراست:دانشجویان بهداشت و ایمنی!!!عنایت بزرگ اعلام کردند که به همه شما مدرک مهندسی و دکتری داده خواهد شد.دانشجویان مهندسی ایمنی.ببخشید مهندسی صنایع.شما هم مدرک مهندسیتون رو از هر دانشگاه فنی که بخواید بهتون میدیم فقط کودتا رو متوقف کنید.
یه عده دانشجو که خودشون رو به جمع ترجیح میدادن گول خوردن و رفتن توی دانشکده ولی اکثر بچه ها بیرون مشغول مقاومت بودن.
دیدم این جوری که پیش بره به هیچ جا نمیرسیم و ممکنه با تطمیع عده های بیشتری رو با خودشون همراه بکنن.یه دفعه ماشین دکتر اکبر زاده  رو دیدم که از طرف مبدا اتوبوسای حکیمیه به سمت بالا رفت.
سریعا یاد دری که کنار آلاچیق خانوماس افتادم.مثل اینکه مسئولین دانشکده فکر همه چیز همچین روزی رو کرده بودن.
ترجیح دادم با رفتن یه عده زیاد به اونجا توجهشون جلب نشه و تنها راه ورود رو بهمون نبندن.
به متین گفتم تو هوای اینجا رو داشته باش.من میرم ببینم چجوری میشه راه رو واسه ورود باز کرد.آروم آروم از داخل جنگل سرد و تاریک داشتم وارد میشدم.سگ ها میخواستن بهم نزدیک بشن که بهشون یه سنگ نشون دادم و گفتم:میدونید این چیه؟بعد سرجاشون آروم نشستن.احتمالا این سگ ها هم برای حفاظت از این راه مخفی بودن.داشتم از در وارد میشدم که یه صدا شنیدم و سریع قایم شدم.مستر استایل چنتا از مسئولای دانشکده رو داشتن با ماشین خودشون میبردن بیرون.از بغل آلاچیق خانوما یواشکی به سمت ساختمون حرکت میکردم.میدونستم که اگه لو برم هیچ شانسی نمیمونه.هم من رو میگیرن و گروگان میگیرن و هم اون در خروجی رو هم میبندن و راه ورودی واسه بقیه بچه ها نمیمونه.
یهو یه دست از پشت دهنم رو گرفت (خیلی نا امید شدم) و برد توی بوفه.مسئول بوفه بود.(بی ادب!آقاهه بود!)
-ببین اینا میدونن که ما با دانشجوها هستیم،برای همین نمیذارن ما خارج بشیم.ما میتونیم بهتون کمک کنیم.
-دروغ نگید.پس چرا این همه غذای مزخرف به دانشجوها میدادین و اشکشونو در میاوردین؟
-دستور از بالا میومد و میگفتن ما ۹۰% پولی که در میارین رو میخوایم و باید با فروش غذاهای نامرغوب،پول ما رو تامین کنید.
-به کمک شما نیازی نیست.همین جا بمونید.فقط اگه من تا ۱۰دقیقه دیگه برنگشتم،خیلی آروم از این در برید بیرون و به متین خبر بدید که در اینجا بازه.چنتا سوسیس هم ببرید بدید سگا بخورن و خفه بشن و بمیرن.
-سم بهشون بزنیم؟
-نه همینجوری هم بدین میمیرن.اینا طاقتشون اندازه آدما نیست.
به سمت ساختمون راه افتادم.دیدم چند نفر از پله ها دارن میان پایین.سریع سمت آسانسور قایم شدم.
-چقدر به عنایت گفتیم به فکر دانشجوها باش.گوش نکرد.
مسئولای بسیج دانشکده بودن که داشتن اونا هم بیرون میرفتن.در حالیکه اونا نزدیکای حوض بودن یهو در آسانسور داشت باز میشد.سریع رفتم توی ساختمون.از پشت شیشه دیده نمیشدم.دیدم چنتا از کارکنان پژوهش دارن سیستمای سایت و کل دانشکده رو با همکاری خانم افروز سوار اون مینی بوسا که همیشه پایین در ورودیه میکنن.خانم افروز از اینکه تلفن رو قطع کرده بودیم بیشتر ناراحت بود تا چیزای دیگه.به سمت بالا به راه افتادم.تلفنخونه باز بود و مسئولش همراه با مسئول سمعی-بصری نشسته بودن و چایی میخوردن.رفتم طبقه بالاتر.یه صدای آهنگ میومد که تا شنیدم قایم شدم.مسئول بایگانی رو دیدم که هندزفری کرده تو گوشش و داره هد شاک میزنه.مثل اینکه اون خیلی هم از تعطیلی دانشکده ناراحت نبود و اینجا واسش مثل یه زندان بود.اونی هم که به گردنش میبست الکی بود و فقط برای جلب توجه بقیه بود.داشت به سمت برد سمت دفتر خالو میرفت تا یه چیزی روش بزنه و بره پایین.من هم سریع رفتم سمت سایت و قایم شدم.اون که رفت کلی از خانومای دانشکده گریه کنان داشتن میرفتن پایین که ۲تا مسئولای کتابخونه داشتن همش میگفتن الهی العفو الهی العفو…
یاد شفیعی افتادم و کنجکاو شدم ببینم در چه حالیه.در دفترو خیلی آروم باز کردم و دیدم که شفیعی قبلا رفته ولی هادیان گاوصندوق رو باز کرده و داره مدارک رو جمع میکنه تا بره.به طرف طبقه های بالاتر راه افتادم.وقتی تو راهروی طبقه ۳-۴ بودم،دیدم جامعی داره با یه سری کاغذ میره پایین.یه تیکه از کاغذا افتاد.وقتی رفت،اومدم پایین و کاغذو دیدم.لیست نمره های اخلاق گروه بهمنیا بود.یه ردیف بود که نمره روی برگه بود و یه ردیف دیگه نمره توی کارنامه بود.نمره های روی برگه همه ۱۹٫۵ و ۲۰ بودن اما توی کارنامه …
خواستم قبل از رفتن به سمت دفتر عنایت یه سر به روابط عمومی و دفتر حراست بزنم.بعد دیدم بهتره یه سر به پشت بوم بزنم و ببینم اوضاع دانشکده در چه حاله.
از توی مامورسرا یه صداهایی میومد که بازم مثل دفعه قبل که تابلوی دانشکده رو عوض کردیم نفهمیدم صدای چیه.اما الان وقتش نبود که برم اونجا شاید بعدا رفتم.در پشت بوم رو به آرومی با کلیدی که قبلا سر قضیه تعویض تابلو ازش ساخته بودیم باز کردم.اول رفتم سمت در پشتی دانشکده و دیدم که همه ماشین-ماشین دارن میرن بیرون ولی با یه فاصله زمانی خاص تا تو خیابون تابلو نشن.
بعد برگشتم سمت در اصلی و دیدم که دانشجوها آهنگ داش داش گذاشتن و … داره بشکن میزنه و … داره میرقصه و حراست داره حرص میخوره.آب جوش ها هم تموم شده و دارن چمنایی که توی طول این چند سال زدن و ذخیره کردن و حسابی گندیده میریزن روی سر دانشجوها(قبلا میریختن توی غذاشون).
اومدم پایین و رفتم سمت دفتر روابط عمومی.خبری نبود اما در دفتر حراست باز بود.وقتی بیسیم رو روی میز دیدم تازه فهمیدم که ما این ابزار ارتباطی رو ازشون نگرفتیم.یه ایده به ذهنم رسید.با یه ذره ور رفتن تونستم با نگهبانی دم در صحبت کنم.
-نگهبانی دم در؟
-بفرمایید دکتر عنایت.
-ساختمون خالی شده و من هم دارم میرم.لطف کنید در رو باز کنید تا دانشجو ها وارد بشن ولی خودتون بیاین طرف درب پشتی.
-چشم دکتر.
حالا نوبت مرحله پایانی کار بود.خواستم مثل همیشه خودم کار رو تموم کنم.رفتم دم دفتر عنایت.منشیش برای اولین بار نبود.در رو باز کردم.عنایت در حالیکه از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و افسوس میخورد و دستش زیر چونش بود گفت:بیا تو.منتظرت بودم.
من رفتم تو و گفتم:چرا هیچ وقت به حرف ما گوش نکردی؟چرا اینقدر به ما ظلم کردی؟واقعا ارزش داشت که همه از طلا به خوبی یاد کنن و از تو به بدی؟
عنایت:باور کن من تقصیری ندارم.همیشه نمیذاشتن خبرا به من برسه و دستورا رو خودشون میدادن.
من:به هر حال دیگه نمیتونی ریاست کنی.الان دیگه هیشکی رو نداری….
….یهو همه جا تاریک شد…وقتی بلند شدم همه جا رو تار میدیدم و میدیدم یه عده دارن باهام حرف میزنن ولی برام نامفهوم بود.درد شدیدی در پشت سرم حس میکردم.حالم که یکم جا اومد متین اومد بالا سرم و گفت:خوبی؟منشی عنایت رفته بود دستشویی و وقتی تو رو اینجا دیده از پشت به تو ضربه زد.ما رسیدیم و گرفتیمش و مامورای حراست رو هم گرفتیم ولی عنایت تونست فرار کنه.
اینجا بود که حراست شروع به صحبت کرد.
حراست:دیدید حق با عنایت بود و با عنایت پروردگار توانست از دست شما بگریزد؟آیا از کار خود نمیخواهید پشیمان شوید؟او شما را خواهد بخشید.همین الان به سر کلاستان بروید تا زنگ بزنیم تا استادهایتان بیایند.
گفتم مسئول بوفه کوش؟وقتی اومد ازش پرسیدم.تو کی اومدی؟
-همین الان.
-تا الان عنایت رو ندیدی از دانشکده خارج بشه؟
-نه.
-بقیه هم که از سمت مقابل اومدن.پس اون هنوز توی دانشکده و توی همین اتاقه.
در گاوصندوق باز بود.متین رفت دم گاو صندوق و ۲تا تقه زد به کفش.بعد با یه مشت کف گاو صندوق رو شیکست.عنایت اونجا بود.
…..
عنایت توسط باند مافیای HSEFC به مقصدی نامعلوم تبعید شد…
حراست منتظر رای نهایی دادگاه HSEFC می باشد…
رییس جدید دانشکده قرار شد توسط انجمن مهندسی صنایع به رفراندوم گذاشته شود و شنبه ای که می آمد رییس جدید معرفی شد…
انجمن مهندسی صنایع بیش از پیش محبوب شد و حمایت دانشجویان از آنها بسیار زیاد شد.زیرا انجمن متشکل از خود آنها بود و نشانه ی تفکر جمعی آنها…
دادگاه باقی مسئولین دانشکده برگزار شد و احکام آنها بدین شرح است…
خانم افروز محکوم به عدم استفاده از تلفن ثابت در درون دانشکده شدند…
مسئول بایگانی محکوم به استفاده از گردن بندی بسیار بلندتر شدند و کاراشونو تو آلاچیق از اون به بعد انجام دادن تا بیشتر در انظار باشن…
مستر استایل محکوم به خوردن روزانه ۵۰۰گرم چربی خالص به مدت ۶ماه شدند تا از مانکنی در بیایند…
آقای جامعی محکوم به ارائه برگه امتحانی دانشجو به محض درخواست شدند و برگه اعتراض ها رو هم از اون به بعد باید بدون هیچ چون و چرایی به بچه ها میدادن…
مسئول بوفه به تهیه غذاهای سالم تر محکوم شد.از جمله کوکو سبزی،سالاد سبزیجات،ماهی و …
بابک قسمتی به ارائه ژتون روز بدون چون و چرا محکوم شد…
هادیان به کندن برچسب (به طرف محل همایش) از روی پله های طبقه پنجم کلاسا محکوم شد…

من هم بعد از اینکه اون ضربه به سرم وارد شد،نمره هام از قبل خیلی بهتر شد.۱۲۰ سال بعد هم با یکی ازدواج کردم و قبل از دیدن بچم از دنیا رفتم!!!!
این داستان رو هم از اون دنیا واستون پست کردم.فقط تاریخشو عوض کردم.اگه خواستین چیزی از آینده بدونید به من بگین.البته شاید بعد از صد و بیست و چند سال،خیلی یادم نمونده باشه بعضی چیزا…
برم دیگه.الان قایمکی اومدم تو بهشت تا پست بذارم.اگه بفهمن چی کار میکنم،به مدت ۳تا ابد منو میندازن توی اسفل السافلین.خدا جون منو به فرشته هات لو ندی!!!

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




اسفند
۱۶

سیم کارت (تلفن=بدبختی۲)

قسمتهایی از این داستان واقعیست.(مثل قبلیا*****به جز مافیا)مثل همیشه منتظر مترو بودم.وقتی مترو رسید وارد شدم و یه خانوم از در کناری بیرون رفت.چنتای خالی کنار اون خانوم بود که همونجا نشستم.بعد توجهم به یه چیزی کنارم جلب شد.یه سیم کارت بود.نه ایرانسل بود نه همراه اول.فضولیم حسابی گل کرده بود و یکی هم جلوم نشسته بود که اونم سیم کارت رو دیده بود و بهش زل زده بود.ایستگاه بعدی همین یه نفر هم که از سیم کارت مطلع بود پیاده شد و من با یه حرکت سریع طوری که کسی متوجه نشه سیم کارت رو برداشتم.وقتی روشو خوندم خیلی جا خوردم.روی سیم کارت نوشته بود اتصالات.روش نوشته بود اگر سیم کارتو پیدا کردید;در صورتی که در امارات بودید با ۱۰۱ و در صورتی که خارج امارات بودید با +۹۷۴۰۰۰۱۰۱ (اگه اشتباه نکنم.) تماس بگیرید.
حالا ۴تا راه داشتم.
اول میخوام بگین که اگه شما بودین چی کار میکردین و به نظرتون من چی کار کردم؟
بعد ادامه داستان رو بخونین…

دنباله ی “سیم کارت (تلفن=بدبختی۲)”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




بهمن
۱۷

مافیا

سلام.جند شب پیش بی کار بودم.گفتم یه داستان بنویسم.هر چی فکر کردم داستانی به ذهنم نرسید.یعنی رسیدا ولی مزخرف بودن تا اینکه یه داستان نوشتم و یه یری چیزایی که تو اون داستانا بود رو تو این آوردم…
کسایی که مایلن بخونن،اول آفلاین بشن و بعد بخونن…

با صالح انگل،شاهرخ باکتری،احمد باسیل،حسن میکروب و فری کثیف و همچنین پدرخوانده (شفیعی) سر میز نشسته بودیم.
شفیعی:هی بچه ها…حالتون چطوره؟؟؟من دیگه پیر شدم و باید واسه خودم جانشین تعیین کنم.میخوام دوره بازنشستگیمو توی منطقه خوش آب و هوای حکیمیه بگذرونم…
الان میخوام جانشینم رو تعیین کنم…
صالح انگل…تو بستنیات کم آب می بندی…شایسته نیستی
شاهرخ باکتری…همیشه برای کشتن مگس ها از سوسک کش استفاده میکردی ولی یه دفعه که از حشره کش استفاده کردی از چشمم افتادی…
احمد باسیل…شنیدم توی ذرت افغانیت یه ذره مکزیکی هم میزنی!!!گند زدی…
حسن میکروب…واقعا از تو که بزرگ اینا هستی و ۲۰۰تا پیرن بیشتر از اینا پاره کردی بعیده…بچه ها پریروز توی حموم عمومی دیدنت!!!
فری کثیف…آخرین دفعه همش ۶تا جونور تو ساندویچم بود.داری کم فروشی میکنی…خوشم نیومد…
و تو کامی…سایت داره هر روز آبکی تر و لوس تر میشه…اما کارای بزرگی کردی…
بعد از رسیدن به حساب اون دختره از دست پلیس فرار کردی،آمار اشتباهی به آمارگیر مترو دادی و باعث شدی خط مترو به حکیمیه نرسه،تابلو دانشکده که به نظرم خیلی ضایع بود رو دزدیدی و بازم از دست پلیس فرار کردی،توی مهمونیه افطاری از دست مامورا فرار کردی و با چند نفر دیگه چنتا ماشین پلیس رو نابود کردید،شیر خشکات هم که واقعا شاهکاره…شنیدم این یارو که ۸تا طلای المپیک گرفته عکسشو در حال مصرف شیرخشکات انداختن تو روزنامه ها!!!من بچه های آفریقایی رو خیلی دوست دارم…بیشتر واسشون شیرخشک قاچاق کن…
با اینکه حسن میکروب تا حالا معاون من بوده ولی با حموم رفتنش حسابی منو نا امید کرد.تو از این به بعد جانشین منی…
من:واقعا؟؟؟ آقا جون بذار دستتو ببوسم…
-نمیخواد.من هم الان با هلیکوپتر میرم یه سر به کاخم تو جزایر هاوایی میزنم بعد برمیگردم تو آلونکم تو حکیمیه.چون اینجا آب و هواش از اونجا بهتره و اونجا زمین گلف نداره…
همگی برای اسکورت شفیعی به پشت بام رفتیم و هلی کوپتر اومد…یه لبخند قشنگ زد و هلی کوپتر ارتفاع گرفت…هنوز هلی کوپتر خیلی ارتفاع نگرفته بود که… … … … … بوم…
از پایین با بازوکا هلی کوپتر رو زدن ترکوندن و پدر خوانده در جلوی چشمان ما پرپر شد…
از بالا یه نگاه انداختیم و دیدیم چند نفر سیاه پوش توی حیاطن و هلی کوپتر رو زدن…
دانشجوها به جای اینکه فرار کنن همه مشغول گرفتن عکس و فیلم بودن…یه عده هم واسه مسابقه HSEFC عکس میگرفتن…
ما دیدیم اوضاع بی ریخته.به بچه ها گفتم:بچه ها همین الان برید پایین سوار ماشیناتون بشین و از هم جدا شید و فرار کنید تا قرار بعدیو بهتون بگم.
رفتیم طرف آسانسور و دکمه رو زدیم…
وقتی درباز شد…تق…تت تتق…
چنتا سیاه پوش توی آسانسور بودن که همشونو کشتیم…اما قبلش اونا حاج احمد رو زدن!!!
-بچه ها شما برید…من دیگه کارم تمومه…کامی…هوای آب میوه فروشی منو داشته باش…
و حاج احمد مارو ترک کرد…
من:خب بچه ها بهتره از پله ها بریم پایین و از طریق بالکن بریم اون طرف…
همینطوری رفتیم و توی راه پله ها از پس همه سیاه پوشا براومدیم…اما توی راه پله ها بادی گاردای جوونمون پرپر شده بودن…داشتیم به بالکن وارد میشدیم که من یادم افتاد پدرخوانده یه سری مدارک مهم توی گاوصندوقش داره که نباید به دست پلیسا بیافته…به بچه ها گفتم شما برید…من خودم فرار میکنم…بچه ها گفتن ما منتظرت میمونیم تا بیای…
صدای هلی کوپتر میومد…
من رفتم توی دفتر و دنبال کلید گاوصندوق گشتم و هر چی گشتم نبود…یهو یه صدایی گفت دنبال این کلید میگردی؟؟؟
برگشتم و دیدم هادیانه!!!(نگو اون کلیدی که توی عکسی که تو بلاگها بود دستش بوده کلید همین گاوصندوق بوده که چون امین شفیعی بوده کلیدا رو دستش میداده…)
هادیان(در حالی که یه کلت توی دستشه):حالا واسه من پست میذاری تو سایت؟؟؟میدونی چند ساله منتظر این فرصتم؟؟؟حالا کارت رو میسازم…
یهو یکی در رو از پشت باز کرد و هادیان پرت شد روی زمین!!!منم اسلحه هادیان رو برداشتم…
بابک بود!!!
بابک:اومده بودم میزی که واسه جلسه گرفتین ببرم اما مثل اینکه خوب موقعی مچ این خائن رو گرفتم!!!
من:تو اینو دست و پاشو ببند و تحویل پلیسش بده…
بابک:بگم جرمش چیه؟؟؟
-چمیدونم.حمل غیر مجاز اسلحه.سرقت کلید گاوصندوق و هر چیز دیگه…
-باشه فقط تو برو که اوضاع خیلی قاراشمیشه… مسئولین حراست با هم دست به یکی کردن که همتون رو نابود کنن….از حراست دانشگاهای دیگه هم کمک گرفتن!!!
-باشه من رفتم…فقط اوضاع تحت کنترلت باشه…
از دفتر اومدم بیرون…دیدم در سمت بالکن داره بسته میشه…انگار بچه ها همین الان رفتن…
تت تت تتق…
رفتم تو بالکن و دیدم هلی کوپتر داره بچه ها رو با تیر میزنه و بچه ها پشت دیواری که روش پرچمه نشستن و به هلی کوپتر تیر میزنن…من دویدم و سریع خودمو اونجا پنهان کردم…
سید صالح رو زدن…
-کامی جون…به ابولفضل بگو تو بستنیا بیشتر آب ببنده…
و صالح رو هم از دست دادیم…
از طرف در بالکن چندتا سیاه پوش اومدن که زدیمشون…
سریع یه نارنجک درآوردم و انداختم توی هلی کوپتر که دیگه نابود شد…
اما از دو طرف بالکن همش سیاه پوشا میومدن…مجبور شدیم در حالیکه یکی هوای بقیه رو داره یکی یکی از دیوار سلف بالا بریم…
شیشه رو شکستیم و پریدیم تو سلف…
در حالی که خانوما همش جیغ میزدن و میگفتن مزاحم غذا خوردنمون شدین،برین بیرون!!!
توی سلف میدویدیم که یهو حسن به خاطر خورشت قیمه که رو زمین ریخته بود لیز خورد و افتاد…
اومدیم بالا سرش دیدیم ضربه مغزی شده و مرده…بیچاره حتی فرصت نکرد حرفاشو به ما بزنه پیرمرد!!!
با کلی زحمت از در ساختمون بیرون زدیم و همه تند تند ازمون عکس میگرفتن و یه سری هم سر هلی کوپترا عکس میگرفتن…متین رو دیدم که بدو بدو داره میره تو ساختمون…نگهبانی دانشکده خالی بود و حرفای بابک رو تصدیق میکرد…
از در دانشکده زدیم بیرون و شاهرخ سریع دوید و سوار ماشینش شد…وقتی سوییچ رو چرخوند…بوم…
ماشین رفت رو هوا…
الان فقط من مونده بودم و فری کثیف و ۲تا ماشین بمب گذاری شده…
من ماشین متینو دیدم که چند متر اون طرف تر پارک شده…رفتیم و بعد از باز کردن در سوار شدیم (متین یادش رفته بود درو قفل کنه؟؟؟) و استارت رو یه سره کردم و ماشینو روشن کردم و راه افتادم به سمت پناهگاهم…
یهو دیدم یه اسلحه رو شقیقمه…
-فری؟؟؟این کارا چیه؟؟؟
-این کارا؟؟؟معلومه واسه چیه!!!همه این کارا کار خودم بود…من با حراست دانشگاه ها هماهنگ کردم که اگه باهام همکاری کنن مادام العمر میتونن هرچقدر بخوان مجانی ازم ساندویچ بگیرن…
من میخواستم شرکت بهمن و همه ی مغازه های بقیه رو صاحب بشم و مشاور رشته صنایع توی این دانشگاه بزرگ قطب HSE خاورمیانه هم بشم…من هادیان رو فرستاده بودم تا بعد از کشته شدن شفیعی بیاد و مدارک رو برداره…حالا اون مدارکی رو که از دفتر شفیعی ورداشتی رد کن بیاد…
-فری تو واقعا خیلی کثیفی!!!
-ها ها ها ها…واسه همین به من میگن فری کثیف دیگه!!!
بام…
یهو فری بیهوش شد و افتاد رو داشبورد.منم ماشینو زدم کنار…
-سلام حاج آقا…
آرمین بود و محسن!!!
-سلام علیکم و رحمت ا… و برکاته… .حاج آقا دمت گرم…جونم داشت از حلقم درمیومد… .راستی تو ماشین چی کار میکردید شما؟؟؟
-هیچی خواستیم با متین بریم بیرون،متین واسش کار پیش اومد رفت دانشکده و برگرده…اما چند دقیقه بعد شما اومدین… .
-خدا رو شکر…پس اول این رو دست و پاشو ببندیم و پرت کنیم تو دانشکده تا پلیسا به خدمتش برسن بعد سریع متین رو برداریم و بریم پناهگاه آیتفا الابکا…

فردای اون روز پلیسا از من بازجویی کردن و چون مدرکی دال بر اینکه من توی این ماجرا دست داشتم پیدا نکردن، من رو آزاد کردن…
اما فری کثیف به جرم رهبری عملیات تروریستی که توش حدود ۵۰نفر کشته شدن، به اعدام محکوم شد و هادیان هم به جرم هم دستی با اون و دزدیدن مدارک جرم باند مافیایی و اخفای اونها و اعتراف نکردن به جرم، به حبس ابد محکوم شد…
از بابک قسمتی هم به خاطر همکاریش با پلیس تقدیر و تشکر شد!!!(از خوشحالی داشت با دمش گیتار میزد.)

Cast
Students of HSE
Shafi-i(god father)
Feri ka30f
Shahrokh bakteri
Hasan mikrob
Saleh angal
Ahmad basil
Babak ghesm@i
Hadian
***
Author & Director: Kamyar
HSEFC Production
February 2009

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)