اسفند
۰۹

شبی از آنِ رابی

http://www.freespiritart.com/images/mother-child-seward.jpg
نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

امّا، از آنچه که شاگردان “از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده” می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، “مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.” امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، “من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟”. توضیح دادم که، ” تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی.” او گفت، “مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!” او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، “چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟”

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی ۲۱ موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، “هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟” صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، “می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد.”

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل ۱۹۹۵ در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 1.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -2 (from 2 votes)




بهمن
۲۵

واژگون

من واژگون من واژگون من واژگون رقصیده ام
من بی سر و بی دست و پا درخاک و خون رقصیده ام
میلاد بی آغاز من ، هرگزنمی داند کسی
من پیر تاریخم که بربام قرون رقصیده ام
فردای ناپیدای من ، پیداست درسیمای من
این سان که با فردائیان در خود کنون رقصیده ام
منظومه ای از آتشم ، آتشفشانی سرکشم
در کهکشانی بی نشان ، خورشید گون رقصیده ام
ای عاقلان در عاشقی دیوانه می باید شدن
من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام
میلاد دانائی منم ، پرواز بینائی منم
من در عروجی جاودان ، از حد فزون رقصیده ام
پیراهن تن پاره کن ، عریانی جان را ببین
من در جهان دیگری ، از خود برون رقصیده ام
با رقص من در آسمان ، رقصان تمام اختران
من بر بلندای زمان ، بنگر که چون رقصیده ام

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 4.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -1 (from 1 vote)




بهمن
۱۲

فری شاطر و سنگ جادو۲

با سلام.حتما یه زمزمه هایی راجع به یه چیزایی شنیدین.این یه دفعه میتونین جدی بگیرین!!!

و حالا داستان!به اونجا رسیدیم که فری برای رفتن به ژاپن سوار هواپیما شد… اینم ادامه ی داستان پس از وقفه ای طولانی…

دنباله ی “فری شاطر و سنگ جادو۲”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 7.3/10 (3 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -1 (from 3 votes)




بهمن
۱۲

آخیییییییییییی… :)

بنشین بر سر جوی و گذر عمر ببین : طنز ایران

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین . چه هنرمندانه این زوج گذر عمر را نشون میدن تا چشم بهم بزنیم پیر میشیم و مرگ . پس …..: طنز ایران


VN:F [1.6.4_902]
Rating: 2.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -2 (from 2 votes)




بهمن
۰۳

بهترین بازی که تا حالا کردم

“Excuse me, can you tell me which compartment is Tyler Whitney’s?”

I have nothing but respect for a designer who, in this era of twitch-reflex gaming and short attention-span consumers, labors so intensely over a game design to create a setting that can truly enchant the player. Jordan Mechner, creator of the Prince of Persia games, went against every conventional thought of design theory, in an almost kamikaze attempt to do something that had just not been done before. The setting of The Last Express, the resulting product that both began and ended Mechner’s Smoking Car Productions studio, is nothing short of sheer brilliance. The idea of riding a train through Europe in the midst of a heap of political drama is exciting enough in itself. This isn’t just any train though; it’s the famed Orient Express, running from Paris to Constantinople. And the time isn’t just any era; it’s late July of 1914—the week that World War I began

دنباله ی “بهترین بازی که تا حالا کردم”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 1.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -2 (from 2 votes)




دی
۲۱

ای-ریپابلیک

به سفارش دوست عزیز،حسام.درباره یک بازی آنلاین.

دنباله ی “ای-ریپابلیک”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 2.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 2 votes)




آذر
۲۰

… حیا کن … رو رها کن

ماه‌ها از خشکسالی می‌گذشت و یک قطره باران هم نباریده بود. اهالی دهکده دور هم جمع شدند تا راهی برای نجات پیدا کنند. همه گرسنه بودند و چیزی برای خوردن در آنجا پیدا نمی‌شد. اما چون مردمی خودنما و متظاهر بودند، سعی می‌کردند خود را قدرتمندتر از دیگران نشان دهند. یکی گفت: «من عاشق دهکده‌ام هستم. اگر خشکسالی تمام شود، یک خروس را قربانی می‌کنم.» او ناگهان خروسی را سر برید. شخص دیگری گفت: «نه! اینجا سرزمین مادری من است. اگر باران ببارد، من گوسفندی را می‌کشم.» و همان لحظه گوسفندی را کشت. یک نفر دیگر گفت: «نیازی به این کارها نبود. اجداد من در اینجا بوده‌اند. اکنون تنها گاو خود را قربانی می‌کنم.» و این کار را کرد.
همه چشم به کدخدا دوخته بودند. او گفت: «اگر دوباره زندگی در دهکده رونق بگیرد، من شترهایم را قربانی می‌کنم.» و همان لحظه شمشیری کشید و دو شترش را مقابل چشم حاضران غرق در خون کرد.
در همین لحظه یکی از حاضران که از بقیه متظاهرتر بود و همیشه دوست داشت مطرح باشد، گفت: «بیخودی خون بیهوده نریزید. هیچ کسی را دلسوزتر از من در دهکده نخواهید یافت.» سپس خنجری از جیبش را در آورد و همان‌جا ناگهان گلوی فرزندش را برید.

جوگیری تا چه حد؟
این فرد جوگیر که در روایت شاهد هنرنمایی‌اش بودید، «عزت‌الله ضرغامی»، رئیس سازمان صداوسیما است. «حمید انصاری»، قائم مقام موسسه تنظیم و نشر آثار امام‌خمینی (س) در نامه‌ای به رئیس سازمان صداوسیما از «حرمت‌شکنی بی‌سابقه صداوسیما نسبت به امام راحل در تصاویر پخش شده» برنامه‌های خبری روز ۱۶ آذر ابراز تاسف شدید کرد.
به گزارش ایلنا، متن این نامه بدین شرح است:
بسمه‌تعالی

برادر گرامی جناب آقای سید عزت‌الله ضرغامی
ریاست محترم سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی

روز شانزدهم آذر ۸۸، سیمای جمهوری اسلامی در چند بخش خبری، تصویری را منتشر کرده که حاوی حرمت شکنی نسبت به امام راحل عظیم‌الشان بوده است. در این باره نکاتی را لازم است معروض دارم:

نخست آنکه آنچه از گزارش‌های مختلف افرادی که در صحنه‌های تلخ روز دانشجو در دانشگاههای مختلف حضور داشته‌اند، استفاده می‌شود آن است که موضوع بدان گونه که در برنامه تلویزیون نشر یافته، نبوده و علیرغم آنکه در این روز بعضا شعارهای ساختار شکنانه دیگری، با کمال تاسف مطرح شده، اما هتک حرمتی نسبت به ساحت امام خمینی (س)گزارش نشده است. و بر فرض آنکه آنچه که در تصاویر تنظیم شده و نامرتبط نشان داده شده است در گوشه‌ای از تجمعات آن روز توسط فردی مجهول و مغرض انجام یافته باشد، توسعه آن به گونه‌ای که گویی جو غالب چنان بوده است دروغ بیّن و مسلّم می‌باشد. حرمت شکنی بی‌سابقه صداوسیما در تنظیم تصاویر پخش شده جداً باعث تاسف، تعجب و اعتراض جدی دوستداران امام راحل است. تنها کافی است تصور کنید که این عکس در یکی از روزنامه‌ها یا نشریه‌های دیگر منتشر شده بود. آیا نمی‌توان عکس‌العمل علاقمندان به اصول انقلاب را ترسیم کرد. نکته حائز اهمیت آن است که هیچ‌ یک از شبکه‌های خارجی و رسانه‌های دیداری و نوشتاری- علی ما نقل- چنین مطلبی را انعکاس نداده‌اند و این اشتباه تنها مخصوص صداوسیمای جمهوری اسلامی است.
نکته دیگر آنکه از دیدگاه علاقمندان امام هر چند باید از نزاعها و اختلافات ابراز تاسف کرد و در مسیر حل آن گام برداشت ولی باید اذعان کرد که خوشبختانه این نقار در درون خانواده بزرگ دوستداران امام خمینی است و همین امر سرمایه بزرگ نظام اسلامی برای برون رفت از بحران است؛ بغضهای متقابل را اگر بتوان در کانون واحدی به محبت تبدیل کرد می‌توان نسبت به آینده امیدوار بود و این همان نکته ارزشمندیست که همواره مورد تایید و تاکید رهبری معظم انقلاب اسلامی بوده و توسط ایشان در مواقع مختلف از مسئولین نظام جمهوری اسلامی مطالبه شده است و به همین سبب هر گونه تلاش از ناحیه هر کس برای آنکه این اختلافات را به بیرون از این خانواده بزرگ هدایت کند را باید نابخردانه و احتمالا خائنانه تحلیل نمود و از آن خون دل خورد و ابراز تاسف کرد. و این تاسف آنگاه صد چندان می‌شود که اشتباه از ناحیه صداوسیمای جمهوری اسلامی باشد.
امید است در تنظیم و پخش اخبار مربوط به حضرت امام (س) عنایت به جایگاه خاص رهبر کبیر انقلاب اسلامی بعنوان اصلی ترین سرمایه نظام جمهوری اسلامی ایران دقت بیشتر مبذول شود.
حمید انصاری
قائم مقام موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی
۱۹ آذر


منبع:فرورتیش

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 7.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: +2 (from 2 votes)




آذر
۱۹

کی گوساله است؟

سلام.ببخشید که وب زیاد آپدیت نمیشه.یه مقدار سرم شلوغه.بچه ها هم که … این کاریکاتور فوق العاده رو تقدیم میکنم بهتون.

دنباله ی “کی گوساله است؟”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 5.7/10 (3 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -1 (from 1 vote)




آذر
۰۲

برگزاری همایش کانونهای فرهنگی دانشگاه با حضور دکتر جوانمرد

سلام.امروز همایش کانونهای فرهنگی بدون حضور دکتر جوانمرد برگزار نشد(!!!)‏
امروز ساعت۳ جلسه بود ولی از آنجایی که دکتر جوانمرد به کانونها توجه زیادی میکنند،به من خبر دادند که جلسه ‏ساعت۴ آغاز میشود.اینطور شد که بر خلاف عده ی زیادی که ساعت۳ منتظر دکتر بودند بنده ساعت ۴:۱۵ به جلسه ‏رسیدم.ساعت۵ اعلام شد که دکتر در ساختمان دیگر جلسه دارند و احتمال زیاد نمی آیند.حالا حدس بزنید جلسه دکتر ‏جوانمرد با چه فرد یا افرادی بود؟؟؟
جواب نه آقای خامنه ایه ، نه رییس جمهور ، نه رییس یا نماینده های مجلس و نه هیچ شخص یا اشخاص مهم دیگه ای.‏
اصلا دکتر جوانمرد رو چه به اینچنین جلساتی!!!‏
طبق استناد به صحبتهای کارشناس بخش فرهنگی و رییس انجمن اسلامی دانشگاه،اشخاصی که در آن جلسه ی مهم و ‏خطیر که برای حفاظت از این مرز و بوم آن جلسه ی بسیار مهم را برقرار کردند و جلسه ای که اصـــــــــــــــــــلا برایش ‏زحمتی کشیده نشده بود هیــــــــــــــــــچ کس وقت بی ارزشش را از دست نداد،کنسل کردند از بسیجیان دلاوری بودند که ‏سالها برای این مرز و بوم جنگیدند(!!!)‏
به قول … که در جمعی خصوصی این جمله را گفت، :حتی اگر امام زمان (عج) هم در آن جلسه بودند،نباید دکتر این کار ‏زشت را مرتکب میشدند.‏
یه ضرب المثل معروف هست که میگه هر که ریشش بیشتر ، امکاناتش بیشتر
از معافیتهای رنگاوارنگ سربازی و تسهیلات مالی و رفاهی گرفته تا حمل اسلحه و بزن در رو و ما پشتتیم.‏
یادمه تو مدرسه که بودم اولین بار که این جمله رو دیدم اشتباه خوندمش:‏
‏”بسیج مدرسه ، عشق است.” ، در حالی که درستش این بود: “بسیج ، مدرسه ی عشق است.”‏
ولی بعدا فهمیدم که اشتباه میکردم و همون دفعه ی اول جمله رو درست خونده بودم.‏
خیلیا میدونن که من نه اینوری هستم و نه اونوری.ولی از بی عدالتی بدم میاد.روزنامه اعتماد ملی رو نمیخونم چون ایران ‏و جوان هم نمیخونم.سخنرانیای رنگاوارنگ ا.ن رو تو تلویزیون نمیبینم چون سخنرانیای مخالفاش تو تلویزیون نیست.‏
میگن انجمن اسلامی چپه و بسیج راست.من از هیچ کدوم خوشم نمیاد و حمایت هم نمیکنم،ولی دوست دارم حداقل بین اینا ‏هم عدالت برقرار بشه.‏
و در نهایت …‏
به امید روزی که ریش کوتاه ها و غیر چادری ها هم در همایش نخبگان راه داده شوند و به امید روزی که گوشت گلوی ‏مردم، در گلوی نور چشمی ها فرو نرود.‏

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 5.5/10 (4 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 2 votes)




آبان
۱۵

زندگی خرمگسی

سلام.اگه حالتون از دیدن مگس بهم میخوره ، نرین تو ادامه مطلب. (منبع:کلوب)

دنباله ی “زندگی خرمگسی”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 2.7/10 (3 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -1 (from 1 vote)