مرداد
۰۳

فری شاطر و سنگ جادو ۳

سلام.تو شماره قبل گفتم یه زمزمه هایی شده که این دفعه میتونید جدی بگیرید…دیدید جدی بود؟

این داستان فری شاطر هم خیلی دیر به دیر میرسم بنویسم.زندگی و نشریه و فیلم و کار و … واسه آدم وقت و دل و دماغ و … نمیذاره که…

به اونجا رسیدیم که فری رو انداختن تو قایق…

دنباله ی “فری شاطر و سنگ جادو ۳”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




مرداد
۰۳

متین جان، متین باش…

هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش          باز جوید روزگار وصل خویش…

مصیبت وارده به دوست عزیزمان متین ارشادی را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت میگوییم.انشالله خدا به این خانواده داغدار صبر جزیل عطا کند.

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 0 votes)




خرداد
۱۷

شکستن قبح شکستن حرمت

من یک مخالف بدی هستم، نه موافق موسوی.

سردرگمی من در درستی یا نادرستی امور مشهود است.اتفاقات زیادی از سال گذشته تا امسال رخ داده است.ولی اگر بخواهم کسی را متهم کنم، این خود من هستم.من هستم که نمیتوانم خوب ر از بد تشخیص دهم.من هستم که در حالی که نمیدانم کسی خوب است یا بد، به او رای دادم.من هستم که نمیدانم چه کسی راست میگوید، چه کسی دروغ.چه کسی امامی است و چه کسی غیر امامی.من هستم که نمیدانم اگر امام بود، اینان کدام سوی میرفتند… من هستم که نمیدانم تشبیه نوه امام به فرزند نوح درست است یا به امام حسن.نمیدانم آیا او همانند فرزند ناخلف نوح مسیرش را اشتباه رفته یا مثل امام حسن بعد از فوت جدش مظلوم واقع گشته.ولی یک چیز را میدانم.این را که وقتی صاحبخانه درون خانه مهمان دارد، از در وارد نمیشوم و به صورت او سیلی نمیزنم.زیرا هم خود را تباه کرده ام و هم حرمت صاحبخانه را نگه نداشته ام.میدانم که در روز ۱۴ خرداد عده ای هم خود را در برابر چشم جهانیان ضایع کردند و هم حرمت فرزند امام را شکستند.حتی اگر فرزند نوح بود این کار را نباید میکردند.چون که نوح هم در برابر چشمان همه، سعی در نجات فرزند خویش داشت و همه او را دوست داشتند و از مرگش غمگین شدند.

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است:

با دوستان مروت

با دشمنان مدارا

اللهم عجل لولیک الفرج … واجعلنا من انصاره و اعوانه …

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 10.0/10 (3 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: +3 (from 3 votes)




اسفند
۱۸

گم شده

امروز زودتر از بقیه روزا تعطیل شدم.حالم زیاد خوب نبود چون … بگذریم …
وقتی داشتم به سمت درب خروجی دانشکده میرفتم و از جلو حراست که رد میشدم یادم افتاد کسی خونه نیست و همه رفتن نمایشگاه تا لباس عید بخرند منم که دیدم خیلی دمقم گفتم برم یه جای خلوت و یکم قدم بزنم.تصمیم گرفتم برم نوبنیاد و از اون طرف هم سوار ماشینای تجریش بشم و پارک نیاوران پیاده بشم و یه دو ساعتی دور پارک بچرخم.وقتی رسیدم پارک نیاوران برخلاف تصورم که فکر میکردم سر ظهره و خلوت باشه خیلی هم شلوغ بود.مثل اینکه قبلش یه مراسمی چیزی بوده که مردم بعد از تموم شدن مراسم توی پارک از هوای بهاریه آخرای اسفند ماه لذت می بردن.من دنبال جای خلوت بودم.تحمل نگاه های غریب مردم رو نداشتم.گفتم که حالم خوب نیست.یه جای خلوت میخواستم.خواستم که برم سوار ماشین بشم یه هو دیدم یه دختر خیلی ناز و کوچولو تقریبا سه ساله یه گوشه وایستاده و مثل ابر بهار اشک میریزه.رفتم جلو ازش پرسیدم چی شده خانم کوچولو چرا گریه میکنی؟ با صدای خیلی ظریف و نفس های بریده بریدش گفت ماااا ما نمو وو گم کردم.گفتم گریه نکن پیداش میکنیم اما دست بردار نبود سرش پایین بود و فقط گریه میکرد.جلوش رو زانو نشستم و بازوهای کوچیکشو گرفتم آروم در گوشش گفتم منم دیشب بهترین دوستم رو گم کردم منم مثل تو یه عالمه گریه کردم و هنوز دارم دنبالش میگردم اما حالا اول مامان تو رو پیدا میکنیم بعدش دوست منو باشه؟گفت:نگاه کن لای این همه آدم چه جوری میتونم مامانمو پیدا کنم…همونطور که کنارش نشسته بودم بالا رو نگاه کردم و یک لحظه از اونهایی که از کنارمون رد میشدن ترسیدم.انگار یه بار دیگه دارم با نگاه کودکی هام به آدما نگاه میکنم.یکی سیگار توی دستش یکی دستش تو دستش ! یکی خندون یکی عصبانی یکی … خلاصه طاقت نیاوردم زود دخترک رو بغل گرفتم و پا شدم وایستادم بهش گفتم حالا بهتر شد؟گفت آره خیلی.انگار که یه کوله بار سنگینی رو از دوشش برداشته باشن احساس ارامش کرد.موهاشو از جلو پیشونیش کنار زدم و گفتم تو هنوز اسمتو به من نگفتیا.گفتش آیدا تو چی؟ گفتم اگه عمو صدام کنی بیشتر دوست دارم.گفت باشه عمو جون.پرسیدم خونتون نزدیک پارکه؟گفتش نه خیلی دوره.گفتم کجاست بلدی؟گفتش کنار مغازه ی آقا یعقوب که بستنی توت فرنگی و چیپس بهم میده.گفتم خب اسم خیابونتونو بگو.گفت نمی دونم دیگه اما در خونمون سبزه زود باش بریم خونه.گفتم آیدا جان یه کم توی پارک باهم دیگه بگردیم و بعدش میریم خونتون باشه؟گفت باشه ولی باید برام بستنی و چیپس بخری.گفتم چشم اما تو هم دیگه نباید گریه کنی و واسم جک تعریف کنی.گفتش باشه عموجون یه روز یه گربه کنار خیابون میگه میو دوستش میگه نمیو گربه میگه چرا نمیو دوستش میگه چون ماشین میو ….. یک لحظه با هم دیگه آنچنان بلند خندیدیم که انگار نه انگار این همه آدم از کنارمون دارند رد میشن.اصلا حواسم نبود همه داشتن ما دو تا رو نگاه میکردن.انگار توی دنیای دیگه سیر میکردم…
آیدا رو طوریکه نفهمه داریم دنبال مامانش میگردیم و من هم خونشونو نتونستم با اون آدرسی که داد یاد بگیرم همه ی جای پارک میچرخوندم.البته اون هم یه لحظه از چیپس و بستنیش غافل نمیشد.وقتی بستنی شو خورد و خواست که چیپسشو باز کنه یه زنی دوید سمت ما و طوری آیدا رو از بغلم گرفت که انگار من میخواستم بدزدمش.آیدا هم وقتی مامانشو دید با خنده توی صورت بر افروخته ی مامانش گفت داشتیم با عمو میومدیم خونه پیش تو،چرا هنوز نرفتی خونه؟
وقتی که قضیه رو برای مامانش توجیه کردم و قصدم از این کار رو فهمید کلی ازم تشکر کرد و رفتن.آیدا از دور صدا زد دوستتو کجا گم کردی؟ آروم گفتم تو آسمون و واسش دست تکون دادم …

>
محسن

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 10.0/10 (4 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: +6 (from 6 votes)




اسفند
۰۹

شبی از آنِ رابی

http://www.freespiritart.com/images/mother-child-seward.jpg
نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

امّا، از آنچه که شاگردان “از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده” می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، “مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.” امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، “من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟”. توضیح دادم که، ” تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی.” او گفت، “مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!” او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، “چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟”

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی ۲۱ موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، “هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟” صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، “می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد.”

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل ۱۹۹۵ در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 1.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -2 (from 2 votes)




بهمن
۲۵

واژگون

من واژگون من واژگون من واژگون رقصیده ام
من بی سر و بی دست و پا درخاک و خون رقصیده ام
میلاد بی آغاز من ، هرگزنمی داند کسی
من پیر تاریخم که بربام قرون رقصیده ام
فردای ناپیدای من ، پیداست درسیمای من
این سان که با فردائیان در خود کنون رقصیده ام
منظومه ای از آتشم ، آتشفشانی سرکشم
در کهکشانی بی نشان ، خورشید گون رقصیده ام
ای عاقلان در عاشقی دیوانه می باید شدن
من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام
میلاد دانائی منم ، پرواز بینائی منم
من در عروجی جاودان ، از حد فزون رقصیده ام
پیراهن تن پاره کن ، عریانی جان را ببین
من در جهان دیگری ، از خود برون رقصیده ام
با رقص من در آسمان ، رقصان تمام اختران
من بر بلندای زمان ، بنگر که چون رقصیده ام

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 4.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -1 (from 1 vote)




بهمن
۱۲

فری شاطر و سنگ جادو۲

با سلام.حتما یه زمزمه هایی راجع به یه چیزایی شنیدین.این یه دفعه میتونین جدی بگیرین!!!

و حالا داستان!به اونجا رسیدیم که فری برای رفتن به ژاپن سوار هواپیما شد… اینم ادامه ی داستان پس از وقفه ای طولانی…

دنباله ی “فری شاطر و سنگ جادو۲”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 7.3/10 (3 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -1 (from 3 votes)




بهمن
۱۲

آخیییییییییییی… :)

بنشین بر سر جوی و گذر عمر ببین : طنز ایران

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین . چه هنرمندانه این زوج گذر عمر را نشون میدن تا چشم بهم بزنیم پیر میشیم و مرگ . پس …..: طنز ایران


VN:F [1.6.4_902]
Rating: 2.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -2 (from 2 votes)




بهمن
۰۳

بهترین بازی که تا حالا کردم

“Excuse me, can you tell me which compartment is Tyler Whitney’s?”

I have nothing but respect for a designer who, in this era of twitch-reflex gaming and short attention-span consumers, labors so intensely over a game design to create a setting that can truly enchant the player. Jordan Mechner, creator of the Prince of Persia games, went against every conventional thought of design theory, in an almost kamikaze attempt to do something that had just not been done before. The setting of The Last Express, the resulting product that both began and ended Mechner’s Smoking Car Productions studio, is nothing short of sheer brilliance. The idea of riding a train through Europe in the midst of a heap of political drama is exciting enough in itself. This isn’t just any train though; it’s the famed Orient Express, running from Paris to Constantinople. And the time isn’t just any era; it’s late July of 1914—the week that World War I began

دنباله ی “بهترین بازی که تا حالا کردم”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 1.0/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: -2 (from 2 votes)




دی
۲۱

ای-ریپابلیک

به سفارش دوست عزیز،حسام.درباره یک بازی آنلاین.

دنباله ی “ای-ریپابلیک”

VN:F [1.6.4_902]
Rating: 2.5/10 (2 votes cast)
VN:F [1.6.4_902]
Rating: 0 (from 2 votes)




WordPress Loves AJAX